تبليغاتX
ثلث اول

ارديبهشت سال 85 بود؛ ترم اولي بود كه آمده بودم دانشكده ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي؛ تازه تغيير رشته داده بودم و از شر اقتصاد پول و بانكداري خواندن در دانشگاه شهيد بهشتي خلاص شده بودم؛ بيشتر وقتم پاي خواندن كتاب‌هاي ارتباطات و نشستن سر كلاس‌هاي دكتر خانيكي و دكتر پاكدهي مي‌گذشت كه به ترم‌هاي بالاتر درس مي‌دادند، وبلاگ هم زياد مي‌خواندم مخصوصا وبلاگ‌هايي كه در حوزه ادبيات و داستان نويسي بود...تصميم گرفتم براي خودم وبلاگ راه بندازم و شعرهايي را كه خودم و بچه‌هاي انجمن ادبي دانشكده ارتباطات علامه مي‌نويسند روي وبلاگ بگذارم. (رجوع كنيد به اولين پست وبلاگم به تاريخ 29 ارديبهشت 85 كه در آرشيو مطالب قرار دارد)

آن وقت‌ها در انجمن هم سيمين كشاورز وبلاگ داشت و هم عليرضا صادقي، اما يادم هست كه زياد به روز نمي‌كردند و وقت براي وبلاگشان نمي‌گذاشتند(آن موقع‌ها حفيظ الدين شريعتي، سيمين كشاورز، جواد صابري، عليرضا صادقي، عاطفه آريان، هاجر شادماني، آرزو نوري، مرتضي حنيفي، علي تدين، معصومه اسدالهي، مهسا علي‌بيگي،  و شايان ربيعي پاي ثابت انجمن ادبي بودند) براي همين بود كه از يكي از همشهري‌ها و دوست‌هاي قديمي كه در انجمن ادبي كبودراهنگ با هم آشنا شده بوديم خواستم كه زحمت ساختن وبلاگ را بكشد؛ او دانشجوي كامپيوتر بود و من حتي نيمچه سوادي هم از دنياي كامپيوتر نداشتم.

 دروغ چرا...راستش را بخواهيد من آن وقت‌ها حتي كامپيوتر هم نداشتم و نمي‌دانستم اين زايده دست بني‌بشر چطور كار مي‌كند؛ چه برسد به اينكه بدانم يك وبلاگ را چطور بايد ثبت كرد. اينطور شد كه زحمت ثبت و سازماندهي اوليه وبلاگ افتاد گردن سركار خانم حسنيه بقائيان كه اميدوارم امروز هرجا هست روزگارش به شادي و سلامتي بگذرد و اين وبلاگ كه زحمت ثبت و راه‌اندازي‌اش را كشيد باقيات صالحات او باشد.

اولين پست‌هاي وبلاگم همه در حال و هواي ادبيات بود؛ يا شعرهاي ديگران را نقل مي‌كردم يا سياه‌مشق‌هاي خودم را مي‌گذاشتم و كلي هم ذوق مي‌كردم؛ اما به مرور زمان فضا عوض شد و وبلاگم شد انيس و مونس و همراه من...هر وقت كه دلتنگ مي‌شدم و مي‌رفتم پاي وبلاگم، پست‌هاي قديمي و كامنت‌هاي قديمي را مرور مي‌كردم تا شناسنامه روزهاي گذشته‌ام جلو چشمم بياد بعضي وقت‌ها دير به دير به روزش مي‌كردم و بعضي وقتها بيشتر سراغش مي‌رفتم.

اين اواخر هم مدتي سعي كردم مطالب جدي و به زبان خودمان علمي توي دلش جا بدهد كه قبول نكرد و پس زد و شديدا اعلام كرد مي‌خواهد هماني باشد كه اوايل بود...اسمش را هم گذاشتم ثلث اول كه دليلش را به هيچ كس نگفته‌ام و الان هم نمي‌گويم مي‌گذارم براي روزي كه وبلاگم 21 ساله شد.

هرچند باورش برايم سخت است؛ اما امروز وبلاگم 6 ساله شد و اين يعني من 2هزار و 191 روز با اين كودك مجازي خودم زندگي كرده‌ام؛ باور كنيد هميشه سعي كرده‌ام با او رو راست باشم و هرچه را مي‌انديشيدم يا هر حرفي را كه داشتم همانطور كه عقيده‌ام بود بنويسم...

پ ن 1: اميدوارم اين پست خواننده‌هاي قديمي وبلاگم را قلقلك بدهد و خبري از خودشان به اين دوست روزهاي گذشته برسانند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:55 توسط مهدی جلیلی |

ديروز داشتم يكي از شماره‌هاي همشهري داستان رو مي‌خوندم؛ ويژه‌نامه‌اي بود كه توش صاحبان مشاغل درباره حرفه خودشون و خاطراتشون ازش حرف زده بودن؛ يه روزنامه‌نگار هم بود كه خاطراتش رو نوشته بود. ميشناسمش؛ طرف دبير سرويس يكي از نشريات معتبره و كلي سابقه داره

مضمون خاطره اي كه اين روزنامه‌نگار باسابقه نقل كرده بود اين بود كه يك روز براي گرفتن گزارش از يه كشتي بزرگ قاچاقچي سوخت از تهران رفته بوده بندر عباس و تو هواي گرم اونجا رفته بود وسط دريا رو عرشه كشتي اي كه بخاطر قاچاق سوخت بازداشت شده بود؛ ناخداي كشتي كه هم عراقي بوده و هم فارسي نابلد و هم به زور نشونده بودنش پاي مصاحبه اين بنده خدا آخراي صحبتشون كه مي فهمه اين روزنامه نگار فقط براي گرفتن همين گزارش از تهران اومده بندرعباس بهش ميگه: تو واقعا فقط براي همين گزارش و حرف زدن با من تا اينجا اومدي؟ كه جواب ميشنوه بله بعد مي پرسه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ روزنامه نگار برميگرده و پيش خودش حقوقش رو تبديل ميكنه به دلار و ميگه حدود 600 تا 800دلار در ماه(كه البته اين حقوق مال وقتي بوده كه دلار هنوز هزار تومن بود)

قاچاقچي عرب، وسط دريا با خودش دو دوتا چارتا ميكنه و ميبينه اين حقوق ماهيانه كمتر از پول تو جيبي بچه ش هستش بعد ميگه: چه شغل مزخرفي

...حالا مدت‌هاست اون رفيق روزنامه‌نگار ما اين صدا تو ذهنش ميچرخه كه عجب شغل مزخرفي

پي نوشت 1: نوشته بالا بي‌ربط با روز ارتباطات نبود؛ ارتباطاتي‌هاي عزيز كه فكر مي كنيد شغل مزخرفي داريد يا شغل مزخرفي نداريد...روزتان مبارك

پي نوشت 2:
امثال من كه با روزنامه‌نگاري زندگيشون رو مي‌چرخونند محاله فكر كنند موقعيت اجتماعي بالايي دارند و يا افراد خاصي هستند؛ اين حرف رو روزنامه‌نگارايي مي‌فهمن كه ساعت‌ها مجبورن پشت در اتاق مديران بشينن؛ بي‌احترامي‌ نگهبان و حراست و منشي و ...رو تحمل كنن؛ وقتي نشست خبري هست اول وقت حاضر بشن اما بعد از يك ساعت تنها وقتي نشست شروع بشه كه خبرنگاراي سيما ميان؛ اونايي مي‌فهمن كه بعد از سه تا 6 ماه حقوق نگرفتن يه دفعه تيم سردبيري روزنامه يا خبرگزاريشون عوض ميشه  و بي اختيار از كار بيكار ميشن؛ اونايي كه اگر خبر خوب باشه بالادستي‌هاشون تشويق ميشن و اگر اشتباه داشته باشه و تنبيه مقرر بشه، خودشون بايد جورش رو بكشن...باز هم روز ارتباطات مبارك

پي نوشت 3: وبلاگم داره 6 ساله ميشه و من دلم براي مخاطب‌هاي قديمي وبلاگم تنگ شده. براي خدا بيامرز ساجده كشميري كه در صعود به قله دماوند كشته شد و من هنوز هم دلم نمياد لينك وبلاگش رو پاك كنم؛ براي هادي مسعودي، كاظم فصيحي، جواد صابري و ناصر جعفرزاده كه هم خوب مي‌خوندن هم خوب گوش مي‌دادن...براي شايان ربيعي و حفيظ شريعتي و سيمين كشاورز و علي رضا صادقي كه شعرهام رو نقد ميكردن؛ براي سارا فرجي، نگار نجفيان، ضحي قديري، زهزه ناظمي و مهدخت فدايي كه همكلاس ها و هم دانشگاهي هاي خوبي بودن و خدا رو شكر همه شون عاقبت به خير شدن...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:22 توسط مهدی جلیلی |

دلم براي چشم‌هايم مي‌سوزد چون مجبور هستند بخاطر من روزي حداقل 1500 تا 2000 خط خبر و يادداشت و گزارش و تحليل را بخوانند؛ تازه اين براي آن وقت‌هايي است كه نبايد براي دانشگاه درس بخوانم؛ بعدش هم دلم براي مغزم مي سوزد كه مجبور است لابلاي خطوط با نگاهي اصلاح طلبانه دنبال غلط هاي املايي و نگارشي و معنايي بگردد و در نهايت بد سليقگي هاي خودم و ديگران را يادآوري كند؛ دلم براي دست‌هايم هم مي سوزد مخصوصا دست راستم كه مجبور است روزي حداق 800 صفحه را با موش موشك كامپيوتر بالا پايين كند و دست آخر هم كيف و الباقي وسايل سنگين مرا بگيرد و با خودش تا خانه بياورد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:32 توسط مهدی جلیلی |

دادگاه فساد بزگ مالي به شماره 10 رسيد/ محاكمه 13 جاسوس اسرائيل/  قهرماني تيم ملي كشتي آزاد در جام‌جهاني كشتي/ تصويب درآمد هدفمندي يارانه‌ها در بودجه 91/  اطلاعيه ايرانسل درباره پيامك ارسالي به مشتركان در ابوموسي/ احمدي نژاد: ماشالله قديمي ها خيلي بهتر جمعيت را زياد مي‌كردند...

شما فكر مي‌كنيد جاي چه تيترهايي خالي است؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:37 توسط مهدی جلیلی |

دوستان لينك صوتي شعري از استاد شهريار برايم فرستادند كه روا ندانستم شما را در لذت شنيدن آن شريك نكنم؛ براي همين اول متن شعر را پياده كردم و بعد لينك فايل صوتي را گذاشتم تا هم متنش را بخوانيد و هم خوانش شعر را با صدا و لهجه شيرين استاد شهريار بشنويد.

پيرم  و گاهي دلم ياد جواني مي كند
بلبل شوقم هواي نغمه خواني مي كند
همت ام تا مي رود ساز غزل گيرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتواني مي كند
بلبلي در سينه مي نالد هنوزم كين چمن
با خزان هم آشتي  و گلفشاني مي كند
ما به داغ عشقبازي ها نشستيم وهنوز
چشم پروين همچنان چشمك پراني مي كند
ناي ما خامش ولي اين زهره شيطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شباني مي كند
گر زمين دود هوا گردد همانا آسمان
با همين نخوت كه دارد آسماني مي كند
سالها شد رفته دمسازم ز دست، اما هنوز
در درونم زنده است و زندگاني مي كند
با همه نسيان تو گويي كز پي آزار من
خاطرم با خاطرات خود تباني مي كند
بي ثمر هر ساله در فكر بهارانم ولي
چون بهاران مي رسد با من خزاني مي كند
طفل بودم دزدكي پير و عليلم ساختند
آنچه گردون مي كند با ما نهاني مي كند
مي رسد قرني به پايان و سپهر بايگان
دفتر دوران ما هم بايگاني مي كند
شهرايارا گو دل از ما مهربانان مشكنيد
ورنه قاضي در قضا نامهرباني مي كند


اين لينك هم كه مي بينيد لينك فايل صوتي شعرخواني شهريار است كه من هرقدر تلاش كردم درست و حسابي لينك بدهم نشد و به ناچار اصل آدرس را گذاشتم كه زحمت شما هم بييشتر شود

http://www.khabaronline.ir/detail/211700/weblog/norouzpour

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:45 توسط مهدی جلیلی |

حالا چند سالي است روز تولدم كه نزديك مي‌شود هول و هراس برم مي‌دارم، مي‌دانم هر كدام از اين روز تولدها كه مي‌آيد و مي رود، روز حساب نزديك‌تر مي شود... در دلم مي‌گويم: يا امان الخائفين

دوباره 15 ارديبهشت شد و رسيد روزي كه اسمش را گذاشته بوديم، درست وسط بهار روزي كه من متولد شدم و بهار جنگ زده 64 براي مادرم به دو قسمت مساوي تبديل شد، نيمه اي ساكت و رازآلود و نيمه‌اي شلوغ و درهم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:17 توسط مهدی جلیلی |

تقصير من نيست

اگر از شيمي به حلبچه مي‌رسم

و زخم‌هاي سردشت

                       جنگ معناي واژه ها را عوض مي‌كند

تا آنجا كه خبر به مفقودالاثر مي رسد

و مادر

به كابوس‌هاي شبانه بمباران

... بگذريم

مادربزرگ

پشت خط انتظار مُرد


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:45 توسط مهدی جلیلی |

 گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود، دلم را بر مي دارم مي روم مي نشينم گوشه بالكن خانه قديمي مادربزرگ مرحوم توي ده خودمان، پاهايم را از گوشه بي حصار بالكن به پايين آويزان مي كنم و منظره روبرو را كه غروب آفتاب است نگاه مي كنم...آنجا آسمان هنوز صاف است و تا ته دشت سرخ ديده مي شود؛ دور و برم را نگاه مي كنم كه كسي نيايد؛ بعد پاكت تنباكو  و چوب سيگارم را از جيبم در مي‌آورم و آرام مشغول پيچيدن توتون لاي كاغذ سيگار مي شوم ...آخر كار هم دو طرف كاغذ سيگارم را به هم مي چسبانم و كبريت مي كشم...هنوز مي توانم دشت ها را از بالكن خانه قديمي مادر بزرگ مرحوم ببينم؛ هر چند حالا نه مادربزرگ هست و نه آن خانه قديمي دو طبقه...و البته كه همه اين ها مانع اين نمي شود كه من وقتي دلم براي خودم تنگ مي شود نروم و گوشه بي حصار آن بالكن ننشينم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:55 توسط مهدی جلیلی |

كمي سكوت مي كرد و بعدش با آهي كه از جنس آن آه هاي عميق و ته دل بود با صدايي لرزان مي گفت: "يا دليل المتحيرين" عجيب به خواندن خدا با اين نام علاقه داشت...نمي دانم چه حيرت بزرگي داشت كه اين قدر علاقه مند بود خدا را با نام دليل المتحيرين بشناسد...جواني هايش بنّا بود و خانه هاي بسياري براي مردم شهرمان ساخته بود؛ يادم هست بچه كه بوديم از هر كوچه اي همراهش رد مي شد خانه اي را نشانم مي داد و مي گفت اين خانه را من ساخته ام...

دليل يعني راهنما، يعني شاخص يعني آنچه باعث مي شود آدم سر در گم راهش را پيدا كند و پدربزرگ عاشق اين بود كه خداي مهربانش را با لقب دليل المتحيرين صدا كند؛ مي دانيد كه بنّاها به سنگي كه موقع شروع كار ساختمان بعد از محاسبات فراوان بعنوان شاخص قرار گرفتن سنگها و آجرهاي ديگر روي زمين قرار مي‌دهند مي گويند"دليل" و پدر بزرگ عاشق اين تكه از دعاي جوشن كبير بود كه مي گويد:" يا دليل المتحيرين"...

"اگر پنج تا خشت داشته باشد، سر سال يكي از آنها را براي خمس كنار مي گذارد"؛ اين توصيف خدا بيامرز حاج سيد جلال جعفري از پدربزرگ بود كه به قول خودش از وقتي توانستند راه بيفتند و بدوند با هم بزرگ شده بودند و حالا هر دو آرام و آسوده خوابيده‌اند منتظر روزي كه به ازاي هر كدام از اين خشت ها كه براي اثبات اعتقاد به خدا كنار گذاشته بودند، اجر ببينند.

محمد علي درويشي بنّا بود ولي صبح‌ها خانه ش مي شد مسجد كوچك محل كه اهل خانواده و همسايه جمع بشوند و نماز صبح را به جماعت بخوانند؛ و وقتي همين خانه كوچك را بزرگتر كرد فهميد كه مستطيع شده و بايد به حج برود و رفت؛ آن موقع پدران خيلي از ما هم به دنيا نيامده بودند...فكر كنم سال 1338 بوده يا 39
پيرتر كه شد پارچه فروشي باز كرد؛ روبروي مغازه اش يك بستني فروشي بود كه بستني هاي قيفي اش را دانه اي 2 تومان مي فروخت؛ همه ما نوه ها سهميه بستني داشتيم و هر كس به مغازه پدر بزرگ سر مي زد يك دو توماني گرد و بزرگ جايزه مي گرفت تا بدود آن طرف خيابان و بستني به دست خوشحال برگردد ...حالا ديگر نه آن خيابان مانده است و نه آن بستني فروش و نه پدربزرگ

كاسبي اش هم خاص خودش بود، سعي مي كرد خانم ها را مجاب كند كه پارچه ارزانتر انتخاب كنند و در زندگي قناعت داشته باشند، اگر كسي بيش از اندازه نيازش پارچه مي خواست دعوايش مي كرد؛ مشتري هايش هم عمدتا حرفش را گوش مي كردند و اصلا به هواي همين رفتار پدرانه ش مي آمدند؛ اما دوست داشتني ترين بخش مغازه اش آن صندوق كوچك آهني بود كه رويش نوشته بود "يا حبيب" و كاسب هاي محل صبح به صبح مي آمدند و صدقه اي در آن مي ريختند و بعد كركره مغازه شان را بالا مي دادند...شايد باورتان نشود اما همين صندوق باعث مي شد امورات زندگي چنيدن خانواده مستمند كه براي همه ناشناس بودند اداره شود ...خانواده هايي كه روز تشييع و تدفين اين كاسب كه مي دانست چطور بايد حبيب خدا باشد يكي يكي جلو مي آمدند و از پدر بزرگ حرف مي زدند...

شايد براي ما كه لاي آهن و دود و سيمان و ترافيك اين شهر گير كرده ايم باورش سخت باشد؛ اما باور كنيد آن پير مرد كه بيش از 90 سال زندگي كرده بود و من 27 سالش را شاهد بود؛ هنوز هم مثل زمان بچگي هايم هر وقت لفظ خدا و شهادتين بر زبانش جاري ميشد ناخودآگاه بدنش مي لرزيد و اشك در چشمانش حلقه مي زد؛ باور كنيد آن قد بلند خميده چنان مي لرزيد كه گويي همين حالا در برابر پرسشي رعب انگيز قرار گرفته است...به چهره اش كه نگاه مي كردم تازه مي فهميدم خداترس كه مي گويند يعني چه...

وقت هايي كه خدابيامرز حاج آقا ثابتي امام جمعه شهرمان غايب بود مردم نماز را پشت سر پدر بزرگ مي خواندند و من هم با ذوق مي دويدم و تكبير مي گفتم و بعد نماز كلي احسنت و آفرين مي شنيدم...يك كتاب مختارنامه به زبان تركي در خانه داشت و هر وقت برايش مختارنامه مي‌خواندم كلي برايم دعا مي كرد كه عاقبت به خير شوم؛خوب مي فهميد بايد براي كجاي كار من و امثال من دعا كند...حالا بايد هي بنشينم و حسرت آن دست ها و نوازش را بخورم و منتظر باشم يك روز گوشه اي از اين شهر در بيمارستاني، خانه سالمنداني يا آسايشگاهي اين زندگي تمام شود؛ تمام شود و تمام شود...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:21 توسط مهدی جلیلی |


در گوشه شمالی میدان امام‌خمینی، جایی که خیابان فردوسی آغاز مي‌شود ساختمان کهنه و رنگ و رو‌رفته‌ای قرار دارد که با ستون‌های گچی سفید و قد کوتاه خود لابه‌لای ساختمان‌های بلند و رنگ رنگ توپخانه مضطرب و نگران دیده مي‌شود. ساختمانی که نم‌گرفتگی و کهنگی آن را حتی بدون ورود به آن هم مي‌شود دید، با سر دری سرخ و سفید که بر آن نوشته شده: نمایشگاه آثار استاد علی‌اکبر صنعتی؛ اين ساختمان تنها بازمانده ميدان توپخانه سابق است.
موزه صنعتي حالا نزديك به دو سال است كه به روي تماشاگران بسته شده است و جميعت هلال احمر كه مالك اصلي اين ساختمان و موزه است، اجازه ورود بازديدكنندگان را به اين ساختمان كه از قضا در فهرست آثار ملي نيز ثبت شده است نمي‌دهد.
تأسیس این موزه به روزهای پیش از انقلاب بازمي‌گردد؛ یعنی روزگارانی که استاد فقيد علي اكبر صنعتي با دست‌اندرکاران‌ جمعيت شیر و خورشید سرخ آن زمان آشنایی داشت و به واسطه آنها توانست از ساختمانی در گوشه میدان توپخانه به عنوان کارگاه و بعدها بعنوان محلي براي نصب آثارش استفاده کند؛ اينطور بود كه به مرور زمان این ساختمان به موزه بدل شد و بعد از انقلاب نیز تحویل جمعیت هلال‌احمر ايران شد.
 بعد از تخريب قسمت‌هاي قابل توجهي از ميدان توپخانه سابق ساختمان موزه صنعتي، تبديل به تنها بازمانده اين ميدان قديمي شد و همين امر باعث شد تا اين ساختمان از سوي سازمان ميراث فرهنگي در فهرست آثار ملي ثبت شود.

ساختمان موزه علي اكبر صنعتي بعنوان يك اثر ملي ثبت شده است، اما انگار اين ثبت شدن براي هيچ كسي اهميت ندارد. شهرداري تهران تونل مترو و ايستگاهش را درست زير آن بنا كرده است و با هر بار رفت و آمد قطارهاي شهري لرزه بر اندام اين ساختمان مي‌اندازد، سازمان ميراث فرهنگي بودجه لازم را براي بازسازي اين ساختمان پرداخت نمي‌كند، دوره‌گردها و دستفروش‌ها ديوارش را سوراخ سوراخ مي‌كنند، هلال احمر كه مالك اصلي ساختمان است درگير فعاليت‌هاي بشر دوستانه خود است و كمتر نگاهي به اين موزه فرهنگي دارد و دست آخر شوراي شهر تهران نيز با ساخت پايانه حمل و نقل شهري، درست روبروي اين ساختمان موافقت مي‌كند تا تير خلاص را به تنها بازمانده ميدان توپخانه شليك كرده باشد.

مجسمه‌هايي از سنگ و گچ در معرض نابودي
آثار موجود در موزه مرحوم علي اكبر صنعتي، آثار تركيبي ساخته شده از گچ و سنگ هستند كه مرحوم صنعتي آنها را در دل ستون‌ها و ديوارهاي ساختماني كه از سوي جمعيت شير و خورشيد وقت در اختيار او قرار گرفته بود، ساخته و پرداخته است؛ همين موضوع باعث شده است تا گروهي از كارشناسان انتاقل مجسمه‌هاي صنعتي به هر محل ديگري را غير ممكن و موجب نابودي اين آثار اعلام كنند و تنها تأكيدشان بر بازسازي هرچه سريعتر ساختمان فرسوده موزه باشد.
سهراب‌هادی که آثار استاد صنعتی را برای برپایی نمایشگاه جنبی چهارمین بینال مجسمه‌سازی ایران در سال 1385 جمع‌آوری کرده بود، در اظهار نظري كه راجع به وضعيت آثار و ساختمان موزه صنعتي مي‌كند، با تاسف و تحکم مي‌گوید: "نم، فرسودگي و آلودگی ساختمان موزه صنعتي، مجسمه‌ها را از میان مي‌برد؛ مجسمه‌های صنعتي همه از گچ هستند و گچ هم ماده‌ای بسیار آسیب‌پذیر است. در تمام دنیا از مجسمه‌های گچی هنرمندان، قالب برنزی مي‌گیرند تا اگر اثر از بین رفت نمونه‌ای از آن موجود باشد. اما این اقدام در ایران انجام نمي‌شود. او تاکید مي‌کند: "از قول من بنویسید آثار استاد در موزه هلال‌احمر در بدترین شرایط ممکن نگهداری مي‌شوند، آنها در شرف نابودی و انهدام هستند."

چرا بايد براي موزه صنعتي و مجسمه‌هايش نگران بود؟
ساختمان موزه صنعتي ميزبان معدود آثار برجامانده از هنرمندي است كه آثارش يك بار بر اثر حمله اراذل و اوباش در سال 32 نابود شده است و آثاري كه در موزه صنعتي قرار دارد تقريبا بخش اصلي مجسمه‌هاي ساخته شده به دست وي را تشكيل مي‌دهند. صنعتي براي بنا كردن اين موزه زحمات فراواني متحمل شد، چنانكه "بهروز دارش" مجسمه‌ساز نام آشناي كشور درباره اين موزه مي‌گويد: " به هيچ عنوان نمي‌توان نسبت به کار بی امان علي اكبر صنعتي بی‌تفاوت بود؛ او سال‌ها پیش با فعالیتی چشمگیر، نخستین موزه مجسمه‌سازی ایران را در ساختماني كه شير و خورشيد در اختيارش قرار داده بود راه‌اندازی کرد؛ کاری که این همه تشکیلات عریض و طویل هنری طی 50 سال گذشته، نتوانستند مشابه آن را انجام دهد."
به نظر مي‌رسد در شرايط فعلي كه اميد به هماهنگي ميان هلال احمر و سازمان ميراث فرهنگي براي نجات ساختمان موزه صنعتي، بواسطه طولاني بودن فرآيندهاي اداري و تشريفات قانوني دور از دسترس به نظر مي‌رسد، بهترين راه حل براي نجات مجسمه‌هاي سيد علي اكبر صنعتي از خطر نابودي اين است كه اين مجسمه‌‌ها به مجموعه‌اي ديگر مانند موزه صنعتي كرمان يا موزه هنرهاي معاصر تهران منتقل شوند تا علاوه بر حفاظت از آنها امكان بازديد عمومي و مرمت اين آثار نيز پديد آيد.

ميدان توپخانه، برگ حذف شده تاريخ تهران
کار احداث میدان توپخانه در سال ۱۲۸۴ هجری قمری، و به دستور میرزاتقی‌خان امیرکبیر، در زمینی مستطیل شکل و در بیابان شمالی میدان توپخانه قدیم (میدان ارک فعلی) آغاز و در سال ۱۲۹۴ قمری به دستور اعتمادالسلطنه خاتمه یافت.
این میدان در گذر تاريخ چندین بار بازسازی شده‌است‌؛ بنای ابتدایی و یک نواخت و منظم آن خراب شد و در سمت غرب آن ساختمان نظمیه و در طرف شرقش بنای بانک شاهنشاهی بر پا شد، سپس در ضلع شمالی، ساختمان شهرداری ساخته شد و پس از آن در جنوب‌، اداره بی‌سیم پهلوی بنیان‌گذاری شد.
بعد از مدتي مجدداً نظمیه تغییر شکل یافت‌، ظاهرش تجدید بنا گردید و در ضلع جنوب غربی اداره راهنمایی و رانندگی ساخته شد؛ بانک شاهنشاهی با ساختمان جدید به صورت بانک بازرگانی درآمد و در نهايت اين تخريب‌ها و بازسازي‌ها ادامه پيدا كرد و كار به اينجا رسيد كه امروز به جز يك ساختمان متعلق به هلال احمر كه در ابتداي خيابان فردوسي قرار دارد و محل موزه آثار استاد علي اكبر صنعتي است، ديگر هيچ ساختماني از بناهاي مربوط به ميدان توپخانه قديم باقي نمانده است.
امروز در ميدان توپخانه ديگر اثري از بناهاي قديمي نيست و تخريب‌ مداوم ساختمان‌هاي اين ميدان كه در سكوت سازمان ميراث فرهنگي طي سي سال گذشته اتفاق افتاده است، باعث شده كه كسي با حضور در ميدان توپخانه احساس نكند كه اينجا زماني ميداني مربوط به دوره قاجار با معماري خاص آن دوره بوده است. امروز در ضلع جنوب غربی این میدان ایستگاه مترو به چشم می‌خورد. همچنین سراسر ضلع جنوبی آن را ساختمان وزارت پست و تلگراف و تلفن گرفته است و میدان به منطقه مرکزی تبدیل شده است که به سراسر تهران راه دارد.


سرگذشت پر فراز و فرود علي اكبر صنعتي و آثارش
علي‌اکبر صنعتي، در سال 1295 هجری شمسی، در کرمان به دنيا آمد. پدرش پس از جنگ جهاني اول بر اثر طاعون درگذشت و مادرش، به خاطر نگراني از آينده فرزندش، او را به مرحوم حاج علي‌اکبر صنعتي، موسس «پرورشگاه صنعتي کرمان» سپرد و چند سالی بعد وقتی فامیل داشتن اجباری شد نام سرپرستش را بر او نهادند و نام او "سید علی‌اکبر صنعتی" شد؛ پس از تحصیلات ابتدایی به تهران فرستاده شد و طی 12سال تحصیل در مدرسه کمال الملک، از آموزش و یاری استادانی همچون ابوالحسن خان‌صديقي، استاد علي‌محمد حیدریان، حسين‌خان شيخ، استاد اسماعيل آشتياني، حسينعلي خان وزيري ومرحوم علي رخسار بهره‌برد.
او در سال 1319 لیسانس خود را در رشته نقاشی گرفت، در همان سال به كرمان آمد و برحسب وظيفه و اداي دين نسبت به پرورشگاهي كه در آن پرورش يافته بود، تعداد 40‌تن از كودكان يتيم پرورشگاه را انتخاب کرد و به آنها تعليم نقاشي داد. در سال 1324 به تهران رفت و با كوشش عبدالحسين صنعتي‌زاده، پسر حاج‌اکبر، موزه‌اي در ميدان توپخانه ساخت و به‌ سازمان شير خورشيد قدیم واگذار کرد‌. اين موزه به عنوان اولين موزه مردمي در سال 1325با برگزاري نمايشگاهي افتتاح و با استقبال بسيار زيادي روبه‌رو شد. چند سال پس از انقلاب علی‌اکبر صنعتي با اهدای مدرک دکترای افتخاری، به عنوان عضو پيوسته و منتخب فرهنگستان هنر برگزيده شد.

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:10 توسط مهدی جلیلی |