تبليغاتX
ثلث اول
جمعه ۲۶ تير 1388 ساعت ۲۰:۴۵
اين يعني ساعت پرواز
دوستان اگر خواستند همتي بكنند قبل از سفر به هند خدمتشون برسيم...
 
يادم آمد چند سال پيش تر كه شعرهايي به زبان مادري ام مي نوشتم شعري نوشته بودم كه خطي از آن اين بود:
          "قوش اولوب بير گون اوچارام بوردان
          ب له بير كدرلي با خيش غملي گوزلردن..."
 
دوستاني كه آذري نمي دانند يا از دوستان آذريشان بپرسند يا از خودم...القصه كه  دوران تحصيل در تهران و دوره ليسانس هم تمام شد و از چند روز بعد فوق ليسانس در هند شروع مي شود...
 
 
...همين

نكته:تاريخ رفتن رو به اشتباه به جاي تير نوشته بودم مرداد كه تصحيح شد
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:14 توسط مهدی جلیلی |

این روزها نمی شود گفت حال کسی خوب هم هست،همه دوستانم غمگینند برای کشورشان غمگینند برای آنهایی که خونشان به ناحق در خیابان"آزادی"ریخته شد غمگینند و برای مادرانی که داغدار شده اند غمگینند ،چه فایده دارد گفتن و نوشتن وقتی که هوا غمگین است،شهر غمگین است و نگاه آدمها همه غمگین است.

این روزها برای من روزهای دیگری هم هست روزهایی که از سر اضطرار باید بساط زندگی مشترک اینده ام را مهیا کنم.دانشگاه نیمه تعطیل است،امتحانات لغو شده اند و نتیجه نامشخص  لغو امتحانات بر روی آینده تحصیلی ام سایه انداخته است؛معلوم نیست بتوانم پذیرش مشروط این دانشگاه هندی را به پذیرش قطعی تبدیل کنم و با وضعی که به وجود آمده حتمن نمی توانم تا آخر تیر نمرات ترم آخرم را به دانشگاه "جامعه ملی هند"برسانم...اما با تمام اینها باز هم غمگین خودم نیستم اصلا مگر چه فرقی می کند در کشوری که سرنوشت نخبه گانش این طور رقم می خورد تو نخبه و تحصیلکرده باشی یا نه؟

چه فرقی می کنند در این مملکت چه مدرکی داشته باشی وقتی یک عده به راحتی در عرض سیزده ما از کاردانی به دکترا ترقی می کنند و دست اخر هم وزیر می شوند.

خیابان های کشورت قرق شده باشد و از شهر بوی چکمه بیاید،توفیر ندارد این که چه کسی باشی وقتی در تمام شهر چوب زور بالای سرت ایستاده است...

 

همین...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:10 توسط مهدی جلیلی |

سلام دختر كوهنورد،سلام شاعر مرده سلام به تو كه امروز مي گويند...

ساجده كشميري

اين هفته چقدر يادت كردم چقدر وقت كوه نوردي از انگشت هاي بلند و كشيده ات حرف زدم كه قوي و آهنين بودند،چقدر براي بچه ها از جزيره هرمز گفتم و از كوله پشتي سنگينم كه روي دوش محكم تو بود باورم نمي شود كه مرده باشي...ياد اولين ديدارمان ...ياد اولين كتابت كه چاپ كرده بودي...

چهار سال شد دقيق چهار سال و بيست روز،كه نشستي بودي و زير آفتاب ارديبهشت توي نمايشگاه كتابي كه هنوز به مصلي نيامده بود داشتي شعر مي خواندي و بعد خيلي اتفاقي راهت را گم كردي و نشستي توي اتوبوسي كه از قضا من هم با آن بودم ...آشنا شديم كه گرم بودي ويادش به خير كه حتي براي لينك وبلاگم نوشتي "مه دي جليلي روزنامه بنويس اتوبوس سوار"

كتابت كه چاپ شد برايت نقد نوشتم و يك روز ظهر مرداد توي كافه راه آهن با هم نشستيم و از كتابت حرف زديم از زبان عجيب و غريبت كه خيلي ها دوستش نداشتند و من نوشتم كه خوبيش اين است كه زبان خودت را داري و نوشتم ساجده كشميري جزو معدود آدمهايي است كه ميتواند ادعا كند همه چيزش از آن خودش است...

يادش بخير بعد از دومين مصاحبه مان براي ديدنت به بندر عباس آمدم،بهمن ۸۶بود...جزيره هرمز، قشم،كوچه هاي بندر عباس و دست آخر مهمان خانه برادر مهربانت بوديم

يادش بخير باب آشنايي من و آرسو ايماني بودي و يادش بخير آن روزي كه با هم روي گور شاعران امامزاده طاهر قدم ميزديم و از مرگ حرف ميزديم

دوست ندارم بنويسم خدايت بيامرزد...دوست ندارم باور كنم كه مرده اي كه نيستي و بايد با افسوس به خاطرات مشتركمان نگاه كنم...

خداحافظ شاعر كوه ها و دره ها...شقايق هايي كه برايم از دماند يادگار آورده بودي براي هميشه لاي خاطراتم سرخ خواهد ماند

...همين

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:35 توسط مهدی جلیلی |

براي من هميشه تيتر زدن مشكل ترين بخش كارم بوده است،انتخاب تيتر نشانه رفتن نوك پيكان به سمت مخاطب است و از اين حرفها كه همه ميدانيم...اما اين از ملزومات نوشتن در يك وبلاگ شخصي با مخاطبان محدود و عموما آشنا نيست.براي همين سخت نيست وقتي كه مي خواهي از اتمام دوره تحصيل و پايان خيلي از رابطه ها حرف بزني كه مختص فضاي دانشگاه است،و يا اينكه بنويسي تنها دو ماه وقت داري تا براي هميشه دانشگاه هاي ايران را ترك كني و براي ادامه تحصيل با چمداني كم و بيش خالي به سمت غربت بروي؛حالا چه هند چه انگليس چه...

امانوشتن از رفتن و فرصت كم باقي مانده برايم دشوار است فرصت كمي كه نه مجال تازه كردن ديدار  با خيلي از دوستان را خواهد داد و نه فرصتي براي خيلي كارهاي نكرده از جمله ياد گرفتن چيزهايي كه در كشور خودم بايد ياد مي گرفتم و فرصت نشد كه ياد بگيرم.

در چنين فضايي راحت ترين كارست كه تيتر بزني: "روزهاي آخر"

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:48 توسط مهدی جلیلی |

خوشحالم ...آخرين روزهاي تحصيلم تو  دانشكده ارتباطات علامه بالاخره تونستم اجازه برگزاري نمايشگاه عكس بگيرم اون هم با واسطه و لطف خانم دكتر جولا

نمايشگاه از چهارشنبه 30/ارديبهشت/88توي سالن ارشاد دانشكده ارتباطات و علوم اجتماعي تا چهارشنبه هفته آينده برقرار خواهد بود...دوستان قدم رنجه بفرمايند خوشحالمان ميكنند

منتظريم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:9 توسط مهدی جلیلی |