پدرم روزت مبارک...
یا به قول بیژن ارژن
"پسر شدیم و بدون پدر بزرگ شدیم
و با هزار غم و درد سر بزرگ شدیم..."
...
پ ن۱:پدرم خیلی که هنر بکنم تصویری می شود به دیوار اتاقم نه خاطره ای نه یادی نه میراثی ...به جزنداشتنش نصیب ما نشد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:25 توسط مهدی جلیلی
|
یک درویش بی جنبه ای پیدا کرده ام از لای شخصیت های داستانی مقالات مولانا...آخر بی جنبه گی،در بی جنبه گی این درویش نما همین بس که یک شاگردی دارد هی این را میفرستد در خانه مردم برای دریوزه که یک نانی چیزی بیاورد با هم بزنند حالا اینها به کنار این شاگرد نما هم هی میرود در خانه مردم یک باری هم مولانا نقل میکند این شاگرد رفته از یک دختری لقمه نانی شاید هم یک تیکه پیتزا گرفته آورده داده به این درویش بی جنبه این هم خورده و خوابیده و زرتی محتلم شده...من مانده ام این لقمه طرف دستش رسیده شب خوابیده نتوانسته جلو خودش را بگیرد خرابکاری کرده...این که لقمه طرف را خورده اینطوری شده اگر خودش را میبرده که...
البته این به خود درویشا ربط دارد ما دخالت نمی کنیم اما خدایی آخر بی جنبه گیست دیگر حالا اگر یکی از ما دانشجوها این کار را میکرد که بلوتوثش میکردید بعد هم میذاشتید تو یوتوب تا َآبروی مجازی ما هم برود...
...
والله با این نوناشون
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:16 توسط مهدی جلیلی
|
...
فرمودیم دلاک آوردند
کودک وقیحی بود امر کردیم در میان جماعت حاضر عریانش نمایند تا آئین مسلمانی
بر عورت او جاری کنیم از آنجا که جوانک ۱۵یا ۱۶ سالی داشت و عمر خود به میانه
صحرا گذرانده بود وجناتش سبب خنده حاضران گردید که عورتی به غایت سیاه و
چرکین داشت
فرمودیم تا دلاک دست در کار ختنه ی عورت برد و چون کودک مقاومت نمود هیکل
دلاک به خون عورت جوانک آغشته دلاک بسیار بر افروخته شد
کار دلاک که تمام شد جوانک از هیبت دلاک در ترس و از درد عملش رنجور به گریه
در آمد
گریه اش که تمام شد و تریاک که اثر کرد جوانک شروع کرد به فحاشی و به طرفة
العینی خار مادر جمع را شستشو داد
مطمئن شدیم بچه
مسلمان شده خوشحال از این مهم و از فرط مسرت خویش
دستور آغاز جشن مسلمانی دادیم و اضافات عورت آن جوانک را به نشان مسلمانی
بر سر در اتاقش آویختیم
باشد که ان شا الله این ذره ی ناچیز قبول درگاه افتد
پ ن۱: بنا به وظیفه و به درخواست یکی از دوستان این پست رو تکرار می کنم
...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:5 توسط مهدی جلیلی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:22 توسط مهدی جلیلی
|
جناب سروان خوشمندم توجه کنید بیمار دیزلی دارم
لطفا جریمه نکنید من همین در اینجا هستم
با تشکر از جناب سروان
....
پ ن۱:کی گفته هر کی بی سواده دروغ میگه؟
چند روزی رفته بودیم بابلسر، فرصت خوبی بود برای دیدن گوشه های خلوت هنوز آدمیزاد
جایی که می شد حشره ها را لمس کرد و صدای پرنده ها را بی هیچ شائبه ای از نزدیک شنید
جایی که ماغ کشیدن گاوها و صدای دارکوبهاش لابلای جیغ شغال ها آدم را به ریشه هاش باز می گرداند به دشت به کولی گری به کوچ و به تمام انچه نیست
از خانم حسینی به خاطر تدارک این سفر و فرصت های استثنایی ان ممنونم
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط مهدی جلیلی
|