نگاهی به وضعیت افغان ها در ایران (قسمت دوم)
گـنـاه کـاران ِ همـیــشــه
در ادامه ی صحبت بر سر موضوع زندگی مهاجرین در ایران و بالاخص مهاجرین افغان لاجرم باید به این موضوع پرداخت که چه دلایلی سبب شده است که چنین تصویری از مهاجرین افغان در ایران و در بین اذهان عمومی رشد کند و آنقدر قدرتمند شود که دیگر به نحوی با شنیدن اسم یک مهاجر افغانی و یا با دیدن چهره یک فرد افغانی بی اختیار یک سری تصاویر منفی و متحقرانه در ذهن ما نقش ببندد، سعی بنده به عنوان فقط راقم ِ این سطور در آ ن بوده است که فقط توضیحی در حد فهم خویش ارائه بدهم و از این که مخاطبان عزیز کم و کاستی های این خطوط را یاد آور شوند بسیار خوشحال خواهم شد در ضمن ممکن است در خلال دلایلی که ما گفته ایم شما به این نتیجه برسید که این دلایل بسیار برای شما آشنا ویا سطحی هستند اما باید توجه داشت که منظور ما نیز دقیقا تکیه بر همین امر بوده است که همین دلایل ساده انگارانه ماست که سبب بروز و قوت گرفتن یک سری تصاویر می شود تصاویری که ممکن است به هیچ عنوان پایه ای بر بنای حقیقت نداشته باشند.
دلایل ارئه تصاویر نامطلوب و غیر واقعی از مهاجرین افغان در ایران
1. جامعه ایران چه در زمان حکومت پهلوی و چه بعد از انقلاب همواره اما به دلایلی متفاوت دستخوش نا امنی ها و جرایم مختلف بوده است اما تفاوت قبل و بعد از انقلاب در این امر ، در معرفی ِ عاملین این تخلفات بوده است به تبع چون بعد از انقلاب این شبهه شدیدا مورد تبلیغ قرار گرفت که نسل ایرانی ِ مسلمان از هر عیبی به دور است پس باید گروهی پیدا میشد که برای معرفی به عنوان عامل نا امنی شرایط مطلوب و مناسب را داشته باشدبه عبارتی فرافکنی ناامنی و جرائم اجتماعی بر دوش مهاجرین و قومیت ها دلیل قوت یافتن منفی بافی ها بر علیه مهاجرین افغان و قومیت های به تهران مهاجرت کرده ،شد( که البته این دو گروه میزان بالایی از جرائم پایتخت را به خود اختصاص می دهند اما نباید از این نکته غافل شد که ارائه همین تصاویر منفی و تحقیر این دو گروه خود بزرگترین تشدید کننده انجام جرائم در بین این دو گروه است)
2. سکس به عنوان بزرگترین جرم آفرین در میان ِ تخلفاتِ مهاجرین افغان به شمار می آید و یکی از عواملی است که سرکوب و عدم امکان ارضای آن در میان مهاجران افغان سبب به وجود آمدن جرائم مختلفی از جمله تجاوز ، قتل،آدم ربایی وبسیاری تخلفات دیگر شده است . چه آن که افغان ها اکثرا به صورتِ گروهی در خانه های مشترک زندگی میکنند و همین سبب میشود که آمار انجام تخلفات بالاتر برود چه آن که دراین صورت گروه هایی با هسته دوستی حولِ ِ محور همخانگی به وجود می آید که دارای برد و تاثیر بسیار بیشتری در بین اعضای این گروه خواهد بود.(با اندک دقتی در دو فاکتور ذکر شده به این نتیجه خواهیم رسید که یک سری از عوامل دست در دستِ یکدیگر سبب شده اند تا افغان ها به سمتِ انجام کارهای ِ سخیف و خلافِ مقررات هدایت شوند ودر مرحله بعدی همین عوامل باعث ارائه تصویر یک متخلفِ مزاحم و دون پایه از افغانها شده است که انها را به صورتِ موجوداتی اضافه و بی بهره در جامعه ایرانی معرفی کند و همین معرفی به عنوان مزاحم و موجود اضافی سبب شده است که میزان تخلفات در میان افغان ها رشد کند به عبارتی یک دور معیوب به وجود می آید که به صورت مداوم سبب باز تولید انجام تخلف ازسویی و ارائه تصویر نامطلوبتری از سوی دیگر در رابطه ِ بین جامعه ایرانی و مهاجرین افغان بشود دور شدیدا معیوبی که اصلاح آن با سیاست های فعلی قدری بعید به نظر میرسد اما در صورتِ اصلاح این دور ِمسلسل وار ِمعیوب می توان گام بزرگی در برقراری امنیت و پیشرفتِ اقتصادی و امنیتی برداشت)
3. قرار گرفتن مهاجرین افغان از لحاظ وضعیت تحصیلی و اقتصادی در مرحله پایین تری از شهروندان ایرانی که البته این تمایز ریشه در وضعیت بین المللی افغانستان دارد سبب شده است که ایرانی ها به صورتِ حضور در یک قضاوتِ یک طرفه خود را برتر از مهاجرین قلمداد کنند و این حس برتری دقیقا از جنس همان حسی است که آمریکایی ها و اروپاییها نسبت به مهاجرین ایرانی در آمریکا و اروپا بروز می دهند.
ادامه خواهد داشت ...
ما را از نظراتِ خود محروم نفرماييد
نگاهی به وضعیت افغان ها در ایران (قسمت اول)
و
گفتاری در تضاد واقعیت با تصویر
از آن بالا کفتر می آیه ... اما حقیقت چیز دیگری است
اولین باری که به طور اتفاقی این ترانه سخیف را شنیدم مثل اولین عکس العملی که معمولا بعد از شنیدن این گونه کارهای بی پایه نشان میدهم ، آب بستم به مرده وزنده ی تمام آدم های بیکاری که آن طرف مرزهای این مملکت در نهایت بی سلیقگی مشغول ساختن این خزعبلات و قهوه ای کردن ساحتِ موسیقی ایرانی هستند ، اما بعدها که دقت کردم و چند باری هم از سر گذراز خیابان ویا در تاکسی ها این کار را شنیدم برایم جالب بود که چگونه این آثار که دارای بن مایه لازم و حد اقلی برای ثبت در میان آثار هنری نیستند این قدر مخاطب پیدا می کنند بالاخره هر قدر هم که مخاطبِ ایرانی ِ موسیقی را سطح پایین در نظر بگیریم بالاخره یک سری خصوصیاتی باید در دل هر کاری باشد تا آن کار را با استقبال مخاطبِ عام روبروکند ، آخرین بار که این کار را شنیدم (می گویم کار و نه ترانه چون اینکار واجد شرایط ترانه بودن نیست) بین تهران و کرج در یک ماشین مسافر کش بود ، البته خوشبختانه این بار به دلیل سکوتِ منقبض ِ حاکم بر شب توانستم با دقت تربه این کار گوش کنم و همین سببی شد تا به این باور برسم که پشتِ این صورت حقیقت دیگری است و به واقع که حقیقت چیز دیگری است، ناخود آگاه دو خاطره به ذهنم رسید که اولی مربوط به فیلم مستندی بود که از یکی از جشن های ِ زرتشتیان مقیم خارج از ایران ساخته شده بود و در آن مجری برنامه - که گویا نقش خواننده وژانگولر را نیز داشت و ترانه به لهجه ی افغانی(یا زبان افغانی) میخواند- سخن از اتحاد وریشه مشترکِ ایرانیان (فارسی زبانان) و افغان ها می گفت و خاطره دوم مربوط به پسر پانزده ساله افغانی بود که اواخر سال 83 طی یک حادثه رانندگی در خیابان سعدی تهران و در ساعت شش صبح با ماشین ما بر خورد کرد پسری که معمولا همسالان او در آن ساعتِ روز در خواب به سر میبرند ، اما او آخر شیفتِ کاری خود را پشت سر می گذاشت و گویا از ساعتِ سه صبح در آن خیابان و کوچه های اطراف آن مشغول تمیز کردن وجاروب کردن بوده است ، به هر تقدیر شرایطِ غریبی اتفاق افتاد که مرا به آن واداشت که چند خطی کوتاه یا بلند بر حاشیه این تضاد بنویسم تضاد تصویری ِحاکمی که دولت ایران مستقیم وغیر مستقیم در صدد ارائه آن به مخاطبان ِ جهانی خویش است در مقابل حقیقتی که حتی بالاتر از تمام تفسیر ها قرار گرفته است ، حقیقتی که به ریشه هایی استوار در تاریخ ایران ِ دیروز و شرایطِ اقتصادی و اجتماعی ایران و افغانستان امروز بر می گردد، حقیقتی که تا اندازه ی وسیعی متاثر از زشتی های روح معاصر ایرانی است ، نحله ای از زندگی که ملغمه ای ازتمدن و تجمل غربی و بدبختی و ذلتِ جهان سومی بودن است با اندک چاشنی ازشرقی بودن که شما می توانید دراین چاشنی موادی از گرایش به احساساتی بودن و دوری از تعقل را نیز جای دهید
... در ادامه این مطلب به تشریح دلایل ارائه تصویر نا مطلوب از افغان ها در ایران خواهیم پرداخت
آخـــریـن بــی حــســاب
...
حـاشیـه سوم : یـاد
یاد نزدیکترین فاصله ای با مرگ دارد و برای ِ آدم ها از تمام ِ حاشیه ها مهمتر است چون آن ها جاودانگی ممتد را بیشتراز هر چیزی خواهند پسندید(حتی مثلا از این که بفهمند سنگِ غسالخانه امکان ِ گرمی دارد یا نه)وقتی در سرتاسر زندگی برسر چهار راه ها وخیابان ها نام ِ مردگان را ببینند بی آن که بدانندشان، یاد از عمق بر می آید و در عمق هم فرو نشستن می خواهد . تلقی مرگ بی یادِ بعد از آن تقریبا ناممکن میکند برای آدم هایی که فقط با یاد بالا آمده اند ، به هر تقدیر فقط مرده ها می فهمند که یاد مثل ِ سنگ ِ غسالخانه بوی ِ متعفن ِ کافور میدهد بویی که قبلا لزج بوده وسُر می خورده ولی حالا با یاد می ماند گندش می گیرد ، یادها حتما طعم ِ گند میدهند و به همین سبب است که انسان ها پی ِ مرگِ دیگران بلا منقطع آن ها را بالا می آورند.
دیگر برای ِ بی حسابی های ِ مرگ ادامه ای متصور نیست الاتوضیح ِ شش فرصت از بالای ِ مرگ
بالای ِ مرگ 6
ششم بی حساب
غسالخانه هاغریب ترین فصل ِ مرگ را رقم می زنند،درعین ِاینکه آشنا ترین تصویر ِهمراهِ با مرگ غسالخانه است
حاشیه اول :غسالخانه
به ترتیب نمی آیند این حواشی مرگ شاید از آن سبب که بوی ِ لزج ِ کافور اجازه نمیدهد آدم ها به فکر بروند ، بوی ِکافور فقط خاطره می سازد و درست فرو میرود توی ِ پیشانی مرگ ، وقتی اسم ِ مرگ می آید نا خود آگاه مثل ِ احمق های ِبی دست و پا به یاد سنگ غسالخانه افتادن نا گزیر خواهد بود و آن آدمی که دراز به دراز بی هیچ دفاعی در نهایتِ عریانی روی ِ سنگ سردِ غسالخانه آرمیده است
و شما شاید از غسالخانه بیشتر می ترسید تا از خودِ مرگ(از خودتان خجالت نکشید شما تنها نیستید)و این طبیعتِ انسان است که از تجربه های ِ زیست کردهِ خود هراس و امید داشته باشد تا تجربه هایی که هرگز درک نکرده است و مشکل ِ بزرگتر این که شما سنگِ سرد را همیشه می بینید بی آن که به مرگ نگاه کنید،غسالخانه شریکِ مرگ است
حاشیه دوم : مشایعت
خیال ِ کودکی که در پی تابوتِ مادری ناله می کند یا نبودِ پدر را ضجه می زند هرگز از ذهن ِ بسته ی ِ شما بیرون نخواهد رفت شما در رویاهایِ ِخود ، تابوتِ زیبایی از خود می بینید که در پیشاپیش ِ جمعیتِ انبوهِ مشایعت کنندگان و میان ِ ناله ها و گریه های ِ از سر ِ حسرتِ نبودِ شما به واسطه مردمان به دوش کشیده می شود ، تقریبا هیچ انسانی نیست که آرزوی ِ مرگی عظیم نداشته باشد و این بلاهتِ محض است اگر ناشناخته چیزی را بزرگتر از حد معمول بخواهیم، خیلی از آنهایی که رویای ِ مرگِ با شکوه دارند فراموش می کنند که آدم وقتی بمیرد دیگر زنده نیست و افتخارات ،چیزهایی با طعم ِ کافور یا در نهایت آب بیشتر نیستد که حتما در زمان مرگ برای ِ آدم بود یا نبودشان بالسویه خواهد بود
ادامه خواهد داشت...
فعلا با عرض معذرت تا ۶ روز دیگه خداحافظ
بـالای مـــرگ 5
پنجم بی حساب
ما گیر کردن در حواشی مرگ را- بر حسب یک حس نابخردانه- بسیار بیشتر می پسندیم تا این که رفتن توی چشم های مرده ای که بر روی سنگِ سرد غسالخانه دراز کشیده است،غسالخانه ای با فضای مرگ گرفته ی ِ زنگار آورکه بوی لِزج کافور در تمام اجزای ان رخنه کرده و حتما بصورت یک لایه ی چربی مزاحم بر فکر و روح آن ها اثر گذاشته است ، و همین سنگ سرد غسالخانه بیشتر از هر انسانی مرگ را تجربه کرده است ، شاید هزار مرده را تا بحال در آغوش کشیده باشد،به هر حال من دلیلی برای سنگ بودنش ندارم.
مرگ مثل بوی لزج ِ همان کافوری که تمام غسال خانه را پرمی کند،خیلی آرام از چشم های ما سُر خورده و روی گلوگاهِ شاید یک اشک نهایتا به یک احساس مبتذل غم بار تبدیل میشود و ما هم چنان در حواشی مرگ غور می کنیم در این که خاک چه طعمی دارد ،یا آدم ها در باره ی این جسم ِ مرده ی خاص چه فکرهایی خواهند کرد ، آیا افسوس تا مدتی خواهد ماند یا...اما حواشی مرگ جذاب ترین صحنه ی داستان پردازی ِ آدم های کفتار شکلی است که بی این که هیچ منفعتی از تملق یک مرده ببرند ... بی آن که بفهمند شاید هیچ مرده ای از پرداختن خاطرات حماقت های زندگی خود که حالا مردم در امتداد عقاید جاری آن را عین عمل دانایی و زکاوت تصویر می کنند خوشحال نخواهد شد
ادامه خواهد داشت...
نگاهی کوتاه به سینمای "استنلی کوبریک "
تفویـض ِ اختیـار به انسـان
کوبریک ، فیلمساز ِ انسان است و صحنه های آثار خود را میان حیات انسان هارقم میزند ،در آثار کوبریک انسان است که به محور تمام زمین می ایستد و همه چیز به خاطر انسان است که رقم می خورد به خاطر علایق ،ظرفیت ها و ضعف ها و کوتاهی ها .
سینمای کوبریک سینمای خاصی است که در سال های اخیر در دنیا نیز طرفداران زیادی پیداکرده است وکوبریک به عنوان هنرمندو تصویرگری بر آمده از فلسفه ی انسان مدار ِ آمریکا به خوبی توانسته است در آثار خود انسان و جهانش را به چالش بکشد،در بیشتر آثار کوبریک سکس عاملی برای پردازش ِ مفاهیم ِ مد نظر کوبریک بوده است و بیشتر اوقات در فیلم ها بن مایه اصلی سطح ِ روبنایی اثر سکس و حواشی آن است .
کوبریک در "لولیتا" تصویر گر انسانی سر در گم است که در داستانش و در استیصال ِ بر آمده از زندگی خویش خانه ِ آن زن را فقط به خاطر دختر زیبای صاحبخانه که برهنه در باغ حیات خانه آفتاب می گیرد، انتخاب کرده است و این گونه در دام سلسله اتفاقاتی اسیر می آید که سر نوشتی دیگر گونه برای او رقم میزند سرنوشتی که حاصل ِ زندگی انسان معاصر در جهان ِ معاصر است و یا در "پرتقال کوکی" انسانی تصویر می شود که هر چند با اختیار ِ خود ویرانی برای دیگران به بار می آورد و اختیارمند بودن اوسبب آسیب به جامعه می شوداما در آخر فیلم ثابت میشود که سلبِ اختیار از آن انسان و وادار کردن او به عمل بر خلاف اختیار ِ خود - درست مثل ِ یک عروسکِ کوکی – به هیچ وجه حالت بهتری نمی آفریند بلکه باعثِ مشکلاتِ بیشتری هم می شود ،پس باید و بهتر است که اختیار را به انسان ، تفویض کرد و جامعه را برای ادامه یافتنی معقول تر بر دوش فرد گذاشت...
ادامه خواهد داشت...
بخش ِ بعدی این نوشته در مورد ِ فیلم های ِ "اسپارتاکوس" و"چشمان ِ باز بسته(Eyes wide shut)"خواهد بود
بالای مرگ 4 چهارم بی حساب
...و همیشه حواشی مرگ برای شما ماندگار تر بوده است ،شما تصویرتان را از مرگ به گریه کردن آدم ها و مشایعت مردم در پی تابوت ها تقلیل داده اید چنان که وقتی به مرگ فکر می کنید ناگزیر اولین تصویری که دارید آدم های ناراحت و مغمونی هستند که به دنبال تابوت شمابا دنیایی از ناراحتی وتعریف حرکت میکنند شما بی آن که مرگ را ببینید آرزو می کنید که آدم های پشت تابوت با چنان حسرتی از خوبی های شما حرف بزنند که هر شنونده ا ی شما را به خاطر زندگیتان تحسین کند ، اما هرگز به این نه اندیشیده اید که مرگ تصویر بزرگ تری است ، که خیلی چیز های دیگر را در بر می گیرد و یکی هم این که برای ادم مرده تف ِ سرد یا گرم روی صورت اش توفیری ندارد و بالسویه است این که رویش بشاشند یا با آب داغ تعمیدش بدهند (وهمینطور است گلاب قمصــــــر کاشان هم)
بالای سر کلاغ ها هر چقدر هم که بلند باشد به اندازه ی زیر بالشان قابل رویت و حاصل خیز نیست ،البته شاید فقط من و کلاغ های ِ هرزه اینطور فکر میکنیم که آدم وقتی بمیرد دیگر حتما مرده است
بالای مرگ
(سومین بی حساب)
برای خدان ِ عزیز که این روزها داغدار ِ پدر است
زندگی ِ من با مرگ گره خورده است بی آن که دانسته یا ندانسته، جزء هیچ کدام
از آن سه دسته ای که با مرگ نان می خورند، نبوده ام زندگی من در آغازین نقطه ی ِ یک فیلم ِ مضحک ِ بی برنامه با مرگ یک پدر آغشته بوده است.
مرگی که سایه وار تمام طول ِ خیابان ِ زنده گی ام را به دو بخش روشن و تاریک تقسیم می کند و تو در انتهای ِ آن بخش ایستاده ای که تاریکی و روشنی اش معلوم نیست و من ات مثل ِ هر روز می گذرم با کلاهی که ندارم و عصایی که اصلا بدم می اید و فقط سیگاری که فوت می کنم توی ِ صورت ِ هر کسی که دلم بخواهد ؛ شما خوب تشخیص می دهید شاید این اولین جزء ِ لاینفک ِ چهره ی ِ یک ادم باشد ، آدمی که هر روز با مرگ می زاید و آ غشته به بوی ِ کافور آغوشش را مثل ِ یک سنگ ِ بی گناه ِ غسالخانه به روی ِ تمام ِ ... می بندد
برای من انسان ها در برابرمرگ دو دسته میشوند و هر کدام برای خود دلیل هایی می آ ورند که گهگاه هیچ کس حتی خود آ نها توانایی پذیرفتن استدلال هایی که بر پایه ناشناختگی امری ( مرگ) بنیان گرفته است را نمی یابند انسان ها بر محور مرگ دو دسته میشوند .
دسته اول کسانی که از مرگ میترسند و همیشه از رسیدن آن دچار نوعی حس التماس می شوند و دسته دوم هم کسانی هستند که از مرگ میترسند ،از حواشی ِ مرگ
سلام سردشت شهر ِ همچنان
مظلوم
(نوشته ای به بهانه ی ِهفتم ِ تير سالروز ِحمله ِ شيميايی عراق به سرد شت)
" تقديم به هيوا ابراهيم پور و سليمان، برادرانم از سرد شت"
سخت است اين که بدون هيچ گریز گاهی بین دیوار های بسته ی ِ یک شهر همان شهری که تنها مأمن تو بوده است اسیر شوی و دیوار ها و آسمان ِ شهرت راه نفس را بر تو ببندند سخت است این که از خودت بگذری و نوزادی به آغوش فقط به دنبال پناه گاهی برای ِ او باشی و در نهایت بمیری و ...آ ن هم با چهره ای که نشان بدهد در هنگام مرگ از کودکی که در آغوش داشته ای حتما معذرت خواسته ای ، که گاز های خردل انقدر عجول بودند که مهلتت ندادند کودک را به آ غوش ِ مادری برسانی که حتما قبل از مرگ دل تنگِ کودک خود بوده است ،راستی سخت است و سخت تر از آ ن این است که امروز باشی و شهرت را ببینی که دیوار هایش بسته تر از دیروز فقط مانده اند تا هر روز ِ امروز در هیبتی نو قامتی ایستاده باشند برای ِ چسباندن اعلامیه ی ِ ترحیم ِ پدرانی که از سردشت فقط مظلوم بودنش را با خود یادگار دارند سردشتی که دیروز با گازهای خردل ِ صدام اکنده بود و امروز با نام بز گ شهید مردمانی که فقط به نامی از انها اکتفا شد و هیچ گاه دستی از این همه مدعیان ِ خدمت به خلق برای ِ یاری آنها بلند نشد چه آن که مردمان سردشت این شهر با کوه آشنا انقدر درایستادن از خود بزرگی نشان دادند که... تا مدت ها فقط مرگ در سردشت توان ِ تکلم داشت و هنوز هم زندگی صدای ِ بلندی در این شهر نسیت و تنها مبارزه است که همچنان پر هیاهو امید ماندن اش را داریم به امید آن که...
با تمام ِ سردی روزگارمان همچنان دوستت داريم سردشت شهر خاطرات تلخ از مرگ
بالای مرگ
(دومین بی حساب)
و بعضی ها از مرگ نان می خورند و حیرت من از ان است که چه اسان همه چیز را بالا نمی اورند
انهایی که همیشه سه دسته بوده اند و دسته ی اول انها که ناتوان تر از همه به نظر نمی آیند، ولی هستند جلادان اند .جلادانی که در قرون وسطی زندگی می کنند و مجبورند برای نان خوردن هر روز ، مجری مرگ باشند و دسته ی دومی که همیشه موجه تر جلوه میکنند ، پزشک های قرن بیستمی هستند که بالباس های سپید ، در هیبت پیامبرانی بی ریش و عصا بالای سرتان ظاهر می شوند ،با لباس هایی که بیهودگی رنگ سپیدشان تمام فضای چشم بیماری را که برای رویت مرگ التماس نمی کند ، پر میکند و ان ها بعد از این که مرگ را امضا می کنند در قامتی متفکرانه ژستی می گیرند طوری که لحن یک انسان نادم را به ذهن عزراییل متبادر کند ، اما دسته سوم که صادق ترین دروغ گویان جهان هستند و هر روز مرگ را جلوی چشم شما بی آن که چیزی بخورند یا بیاشامند ؛ بالا می اورند دسته سوم نویسندگانی هستند که با لب های سیاه سیگار گرفته و دست های پینه ی ِ خودکار بسته هر روز مرگ را کلید میزنند و شما فکر می کنید که آن را دیده اید ، بدون این که حتی یک بار ان را از نزدیک در افتخاری سرد نصیبِ خودتان کرده باشید ؛ من اما مرگ را بسیار بالا امده ام...
ادامه خواهد داشت
من از مرگ بالا آمده ام
مرگ هر روز کلید می خورد مثل یک سکانس ساده ی زیبا از یک فیلم تکراری با شکوه ،هر روز هزار بار کلید می خورد و شما در نهایت خوشبختی وساده نگری ممکن است حتی یک برداشت از این نما ی کاملآ باز را با چشمهای خودتان تجربه نکرده باشید (راستی آیا تا بحال کسی در آغوش شما جان داده است یا به عبارتی راحت تر،تا بحا ل زنده ای را بغل کرده اید که مرده سر از اغوش شما در بیاورد) مرگ کلید می خورد و شما ممکن است فقط آن را بشنوید با چشم ها یتان و نا باورانه خیلی خیلی عادی از کنار ان بگذرید ...
باید برای زندگی بهانه داشت ادم هایی که مبارزه نمیکنندحتمآروزی بی هیچ بهانه ای تن به شکست خواهند داد و این برای من بهانه ای شد تا بعد ازمدتی دوری از نوشتار و ترجمان روزهای کاملآ عادی حالا بر میگردم و می خواهم بنویسم برای شما ان هم اخرین داستان ام راداستانی با نام بالای مرگ که در ان یک نفر سعی خواهد کرد با دلایلئ کاملآ منطقی ثابت کند که من از مرگ بالا امده ام