اِی بی ستاره مَرد

نمیدانم چطور شد که امشب اینقدر بی مقدمه هوای نصرت رحمانی به سرم زد و وسط امتحانات ترم به جای جزوه های دانشکده نشستم پای شعر های نصرت حالا هم ...درست که فکر میکنم میبینم حرف زیادی در مورد "نصرت رحمانی "برای گفتن ندارم و حقیقت این است که در طول این سالهایی که زنده بود و چه بعد از مرگش انگشت شمار بودند آدمهایی که در مورد نصرت رحمانی گفته و نوشتند.نصرت رحمانی شاعر بزرگی بود که متاسفانه در میان قیل و قال بر سر شاملو و فروغ نادیده گرفته شد.
ادبیات معاصر ایران و حیطه ی نقد آن بی شک در حق نصرت رحمانی دچار اجحاف شد و حالا به هر دلیلی که بود در مورد او بسیار کم گفته و نوشته شد.در صورتیکه او بحق یکی از مبدع ترین شاعران عصر خودش بود و برای اثبات بزرگی اش لیست آدمهایی که از شعر او تاثیر گرفته اند کافی به نظر میرسد.
فروغ شاعر صمیمیت و حزن است که برای مخاطب شعر معاصر ایران از هر شاعری صمیمیتر است و این امر میسر نشده است مگر به سبب تصاویری که فروغ ارائه میدهد تصاویر بکری که با یک زبان نو و گیرا در عمق لحظه های درماندگی روحی مخاطب امروزی نفوذ میکند و فروغ این توانایی در تصویر سازی را بیشتر از همه مدیون نادرپور و رحمانی است که فضای خلاقیت شعری آن دوران را هدایت میکردند.
هر چند امروز کمتر از نصرت رحمانی صحبت میشود همانطور که دیروز هم کمتر از او صحبت میشد اما این مانع از آن نیست تا ما آنهمه تصاویر بکر و زیبای شعرهای رحمانی را نادیده بگیریم و بی التذاذ از آن بگذریم به هر تقدیر گر دستی در شعر دارید و هنوز نصرت را نخوانده اید یا کم خوانده اید توصیه میکنم که همین امروز شروع کنید که حتما راضی از این مطالعه خواهید بود
شعری از نادر نادرپور
فال
به شاعر صمیمی نصرت رحمانی
ای بی ستاره مرد
در دستهای خالی و خشکت نگاه کن
اینجا کویر گمشده و بی نشانه ایست
زهدان خاک او تهی از هر جوانه ایست
یک مو در این کویر به جای علف نرست
یک قطره ی عرق خبر از چشمه ای نداد
وین مار پیچ پیچ - که جز زهر غم نریخت -
خط حیات توست که افسون بر تو باد
ای بی ستاره مرد
در آسمان بخت سیاهت نگاه کن
روزی اگر بهار دلت بی شکوفه بود
اکنون
غروب زندگی ات بی ستاره باد
ای بی ستاره مرد
افسوس بر تو باد...

شب اورهان پاموک به همت مجله بخارا دیروز(چهارشنبه) در خانه هنرمندان تهران برگزار شد در این مراسم که با سخنرانی سفیر ترکیه در ایران آغاز شدبسیاری از اهالی فرهنگ و ادب ایران بخصوص اهالی حیطه ی ترجمه حضور داشتند .در این مراسم علی دهباشی -رضا سید حسینی-ارسلان فصیحی-کریستوفر دوبلگ-و همسر جواد مجابی به نمایندگی ازجواد مجابی به پشت تریبون رفتند که در این میان سخنرانی کریستوفر دوبلگ که یک منتقد ادبیات انگلیسی است وبه زبان فارسی صحبت میکرد قابل توجه وجالب بود . او در مورد استانبول داستانهای پاموک سخن گفت ودر مورد تصاویری که پاموک ازآن ارائه میدهد.
در ادامه جلسه رضاسید حسینی استاد ترجمه در حیطه ی فرهنگ و ادبیات به سخن گفتن در مورد اورهان پاموک پرداخت که به سبب ارائه نقدها و سخنانی نو در مورد پاموک قابل توجه بود .وی همچنین در مورد نام مجموعه پاموک بر این اسم تاکید کرد"نام من سرخ است"
اشغال کنسولگری ایران در اربیل

نيروهاي اشغالگر آمريكايي بامداد امروز(پنجشنبه) به دفتر روابط جمهوري اسلامي ايران در شهر اربيل در شمال عراق تعرض نظامي كردند.
بهگزارش ايرنا به نقل از منابع موثق، نيروهاي آمريكايي حوالي ساعت پنج بامداد، بعد از خلع سلاح نگهبانان اين دفتر، با زور و خشونت و شكستن در، وارد ساختمان شدند.
اين منابع اضافه كردند، نيروهاي آمريكايي بعد از ورود به داخل دفتر بدون هيچ توضيحي، پنج كارمند آن را دستگير و با شكستن اثاثيه داخل ساختمان، كاركنان دفتر را به همراه دستگاههاي رايانه و مقاديري اوراق و مدارك اداري با خود به مكان نامعلومي بردند.
دولت جمهوري اسلامي ايران اين دفتر رسمي را با درخواست و هماهنگي دولت منطقه كردستان و به منظور تسهيل تردد اتباع دو كشور راه اندازي كرده است.
دراين راستا سفارت جمهوري اسلامي ايران دراعتراض بهاين اقدام غيرقانوني آمريكاييها، يادداشت اعتراض آميزي به وزارت امورخارجه عراق ارسال كرد.
سفارت جمهوري اسلامي ايران در اين يادداشت از دولت عراق آزادي فوري كاركنان دفتر را خواستار شده است.
نيروهاي اشغالگر آمريكايي چندي پيش نيز دو نفر از ديپلماتهاي ايراني را كه به دعوت رسمي رييس جمهوري عراق وارد بغداد شده بودند به طور غير- قانوني و بدون هيچ توضيحي بازداشت كرده بودند.
متاسفانه همیشه آنقدر ناعاقلانه عمل کرده ایم که همیشه چیزی بدهکار آمریکا بوده ایم آنهم با اینهمه ابزار تبلیغاتی که در اختیار انهاست و اینبار آنها با حمله به کنسولگری ایران در عراق دیپلماتهای ایرانی را به گروگان گرفته اند با این همه نباید احساساتی عمل کرد و با قاطعیت به آمریکا گفت که اینبار ما عاقل خواهیم بود و اگر کمی هم بیشتر پاهایت را توی کفش ما بچپانی دمار از روزگارت در می آوریم .
مگر نه رفقا ؟
خانهی هنرمندان ایران امروز چهارشنبه بيستم دي ماه ميزبان شبي ديگر از شبهای مجلهی فرهنگی و هنری بخارا به مدیر مسئولی و سردبیری علی دهباشی است،که پيش از اين شبهاي «رابيندرانات تاگور»، «اومبرتو اكو»، «پترهانتكه»، «گونترگراس» و... را برگزار كرده است.
شب اورهان پاموک نویسندهی نسل جدید ترک با حضور "ارسلان فصیحی"،" جواد مجابی" و "كريستوف دوبلگ"(منتقد نامدار انگلیسی) از سوی مجلهی بخارا از ساعت 18 در تالار بتهوون خانهی هنرمندان ایران برگزار خواهد شد.
امروز همچنين نمايشگاه نقاشیهای فروزان پرویز فرزام و الهه پنجه باشی در نگارخانه مميز و از ساعت 10 صبح تا 8 شب برگزار میشود
تنویر*
... مثل همیشه تمام ناله هایش را ریخته بود کنار خیابان و یکی یکی بر
می داشت،با هم قرار داشتند همیشه می گفت: به او قول داده تا هر روز به خاطر هر چیزی هم که شده تمام آوازهایش را به آسمان بیاویزد،وقتی آوازهایش ته کشید کنارش بودم سایه ام را که دید سرش را بلند کرد
- سلام
- سلام
- هنوزم بر همون عهدی که بودی(و می خندد)
- نمیدونم اما امروز با همه روزای دیگه فرق داره صبر کن
وقتی روبرویم ایستاد تازه فهمیدم هم قد من است،برایم جالب بود تا آن روز هیچ وقت سر پا ندیده بودمش
- برای چی میخوای بدونی
- هیچی شاید فقط دونستن،عین خیلی چیزای دیگه که میدونیم اما نمیدونیم برای چی فهمیدیم
- دلت می خواد جای من باشی ؟
- نمیدونم آخه...
به چشم هایم زل زده بود احساس عجیبی پیدا کردم،انگار که تمامی خاطراتم را گم کرده باشم حسی نو لبریزم میکرد هر چه می گشتم یادم نمی آمد،صالح را گم کرده بودم ،دیگر جلویم نبود. برگشتم و آینه اش را که کنار خیابان همراه دیگر وسایلش جا گذاشته بود،برداشتم.
صالح را پیدا کردم،از آن طرف آینه چشم هایی را که سرخ شده بود نشانم می داد ،همراه من لبخند زد و من... هر قدر آینه را گشتم چیزی بجز صالح ندیدم. تصویر های عجیبی در ذهنم هذیان می گرفت و بالا می آمد، تا آن روز هیچ کدامشان را هیچ جا ندیده بودم ،یکی از آنها لحظه به لحظه پر رنگ تر می شد...و حیاطی که پر از آدم های بزرگ و کوچک بود، زنان دور چیزی در وسط حیاط حلقه زده بودند و گریه می کردند،پسرکی آن طرف حیاط نشسته بود که تمامی نگاه ها را به خودش ختم می کرد،زنی گریه کنان به طرف او رفت و گفت: عزیزکم دیدی بی مادر شدیم.
وقتی خاله ام آن طور دلسوزانه دستش را به سرم می کشید بد جوری قلقلکم می آمد دلم می خواست بخندم اما گریه می کردم حتما اتفاقی افتاده بود ، به زور از لای سیاهی چادر ها مادرم را که روی تختی دراز کشیده بود،می دیدم.
آن روز موهایش را نبافته بود.
مرد لاغر و خمیده ای گوشه حیاط ایستاده بود. تمامی آن هایی که می آمدند و می رفتند نگاهی مملو از خشم همراه با هزار گلایه به او می کردند.صالح به طرف او دوید و گفت:بابا،بابا اینا چی می خوان، اومدن مهمونی آخه مامان که خوابه پس کی می خواد چایی بپز ِ
این حرف را که زدم همه زدند زیر گریه،که من هم بی اختیار گریه میکردم و صدایم بغض می آورد،آنها بلند تر گریه می کردند می خواستم بخندم اما نشد می ترسیدم.چند لحظه بعد وقتی مردها آن جعبه ی بزرگ را روی دوششان گذاشتند و هی یک چیزهایی داد می زدند، خاله ام خواست که همبازی مینا بشوم، حالا هر دو می خندیدیم، مردها موقع داد زدن قیافه شان خنده دار می شد.
برای آخرین بار صالح همین طور مشغول بازی بود که آن مردم با تابوتی که بر دوششان بود از خانه بیرون رفتند،دیگر هیچ کس در حیاط نبود...
...کم کم نورها کم رنگ تر شدند،دیوارهای خانه کهنه تر از قبل بودندومرد لاغر و خمیده ای که دست پسری در دستش بود نزدیک تر می شد،گفت : ببین بابا تو دیگه حالا هف سالته خب حتما می تونی... ببین بابا حالش خوش نیست برو بابا برو ماشاالله...
همان طور که دستم را گرفته بود ، کشان کشان تا میان یک خیابان شلوغ رفتیم.
صالح کنار خیابان نشست،آن روز خورشید هم گویا عجله داشت تند بود وشلوغ و می رفت، وقتی که رفت همه جا سیاه شد
دیگر هیچ جا را نمی توانستم ببینم.
... سیاهی آرام می رفت،دوباره دیوارهای خانه ای را دیدم که پسرکی با کتاب دوم ابتدایی به آن تکیه داده بود،روی جلد کتاب با خط بد نوشته شده بود "صالح ترابی" صدای قیل و قال بود که حیاط را پر کرده بود، مردی که بلند تر بود آن مرد لاغر را به گوشه ای انداخت و ...
مردی که روی فرش های مادرم با کفش رفته بود می ترساندم من به دیوار تکیه داده بودم و از ترس فقط نگاه می کردم به پدرم که التماس میکرد و کتک می خورد و آن مردی که فرش را روی شانه اش انداخته بود فحش می داد پدرم می گفت یادگار مادر است ... این را همیشه می گفت.
... آن مرد رفت با فرشی که روی دوشش بود، آن مرد لاغر و خمیده برگشت و...
دستم را سفت گرفت داد زدم مامان ، کتاب را هم گرفت،پاره اش کرد اما من گریه نکردم،چشمهایش آن روز سرخ تر از همیشه بود.
باز همه جا سفید شد،دور و برم که این طور سفید و سیاه می شد حس می کردم دارد ورق می خورد چیزی که انگار از تضاد رنگ های سیاه و سفید پر شده بود،حتم داشتم که ظاهرش باید سفیدی زننده ای داشته باشد و شاید به خاطر همین وقتی که ورق می خورد ،چشمهایم را می آزرد.
دوباره صالح را دیدم،وقتی روبرویم ایستاد دوباره فهمیدم که هم قد من است،مردِ لاغر وخمیده ای او را کشان کشان از میان جمعیت عبور می داد،آنجا که ایستاد گفت: ببین حالم خوش نیس ها ، یالا این جوری بشین اینجا هر کی هم رد شد بهش بگو...
من کنار خیابان نشستم
صالح دستش را دراز کرد
سرم را انداختم پایین گریه ام گرفت
توی چشم هایش سرخ شده بود صالح گریه میکرد
آقا جون بچه ات
خانم تو رو خدا
آقا....
*این داستان یادگار انجمن کبودراهنگ است که توسط سید حسین جعفری اداره میشد یادش به خیر با چه حوصله ای داستان ما را گوش داد و گفت...
جایزه ی گلشیری
دیروز(چهارشنبه ۱۳/دی/۱۳۸۵)
بنیاد ادبی گلشیری در خانه هنرمندان ایران برگزار کننده ی جشن
جایزه داستان گلشیری بود دوستانی که مایل به دانستن جزئیات
هستند میتوانند به سایت بنیاد گلشیری که در پیوندها قرارداده
شده مراجعه کنند.
با یاد جایزه کارنامه که تعطیل شد وبا یاد بسیاری که در این سالها
به تعطیلی کشیده شدند
ثلث اول به دوستانی که موفق به کسب جایزه گلشیری شده اند
تبریک میگوید
حتما آذر ۸۵ باشد
فرهادهم حتمایک نفر جذامی پریشان بوده است که لابلای پک های
عمیقی که به سیگار اشنو ویژه ی خود میزده به خسرو فکر میکرده
است به این که در آن لحظه چطور به پلکان تخت زمرد خودش تکیه
داده و شیرین با یک لباس کردی پر ازچین دارد برایش عربی میرقصد
و بعد هم که خسته میشود دستش را باریک میکند توی صورتش و با
آن انگشتی که کنج لبش میگذارد شبیه الاهه های هندی میشود.
بدجوری دلم میخواهد تبر را که میگویند تیشه است از کنار دست
فرهاد بردارم و با ضربه های ممتد و بی وقفه بکوبم به پایه های
زمرد خسرو که حالا شیرین توی رویای فرهاد گریه میکند و بد
جوری زل زده با چشمهای قرمز خون گرفته اش توی آینه های تالار
آینه ی خسرو و فرهاد انگار آب میشود بدون آنکه بداند چرا خون
خسرو روی بند پوتین های سربازی اش دلمه بسته است به
شیرین که نگاه میکنم خسرو بی خیال در هیبت روشنفکرهایی که
کلاه کج و دستمال گردنشان را هی ورانداز میکنند توی صورتم زل
زده و به شیرین اشاره میکند که :برو با فرهاد خوش بگذرد
فرهاد هم حتما یک نفر جذامی پریشان مثل من بوده است
تمام زندگی اش خلاصه میشد توی
همین هایی که گفتم
امروز مرد
جان دادنش را گذاشتم بالای طاقچه تا
برای رفقایی که می پرسندش
یک یادگاری گذاشته باشد
...
(اگر یک روز برگشتی خودت بردار)
فردای روزی که تولد فروغ بود
یک روز قبل از عید قربان
و مادر بزرگم را فهماندم که باید دعای آخر نمازش را
عوض کند
شاید باید یادش بدهم بعد از نمازهایش بگوید
درود بر منافقین و صدام یا شاید هم مرگ بر ...
کمی تنوع هم بد نیست
شاید بگویم کمی هم مرا فحش بده
بدجور خسته ام که بمیرم مادر بزرگ بعد نمازت نفرینم
کن /بعد هر نوبت عبادت مخلصانه اش
دنبال پدرم و پوکه های فشنگش میگردم تابا هم
سیگاری بکشیم و خاکسترش را بریزیم توی پوکه های
فشنگ
آنهم دور از چشم ...
دنبال پدرم میگردم تا به او هم بگویم با تمام برنگشتنت
از فاو
صدام مرد
آن هم فردای روز تولد فروغ
پدر نیستی ومن حتی اگر هم بودی باز از نهایت شب
باید حرف میزدم
من از نهایت تاریکی
من از نهایت شب....
شب یلدا
مثل همه شبهای دیگر نیست و همین برای ما که خسته ایم یه امید تازست که خسته ترمون میکنه
برای همه فال گرفتم هر کی تو دسترسم بود و براش فرستادم ، معصومه هم برای من فال گرفته بود زنگ زد و فالش رو در آغاز فصل سرد با حرارت برام خوند گفت که حافظ میگه:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نو سفرم
...
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
واز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم