تبليغاتX
ثلث اول
...شده ام ادم خیابان های تهران و گز کردن ترافیک بیهوده این شهر،شب هم که به اتاقم بر می گردم این روزها فقط احمد اخوت جلو چشمم رژه می رود؛عجب اعجوبه ای است این مرد...با درایت است و هوشیار و کاملا وقت انتخاب کاری برای ترجمه و کلمه ای برای جایگزین کردن در برابر کلمه ای دیگر زیرک
الان دارم "پروست و من" را می خوانم و کتاب "کار نویسنده " اش را هم تازه تمام کرده ام
کار نویسنده یک کلاس عالی برای آنهایی است که می خواهند مصاحبه و روش های مصاحبه را خوب بفهمند.مخصوصا آنجا که مصاحبه بورخس است و البته گفتگو با تی اس الیوت هم بسیار جذاب است و باز هم انچه به چشم می خورد درایت احمد اخوت در انتخاب این گفتگو ها و برگرداندن آنها به فارسی است.
توصیه می کنم هر طور شده سراغ این ادم بروید به خصوص اینکه دوستان روزنامه نگار فرصت مطالعه کتاب" کار نویسنده" را اگر به دست آوردند به هیچ عنوان از دست ندهند و حتما با قدری تامل در شیوه گفتگو ها آن را بخوانند
 
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:35 توسط مهدی جلیلی |

...
دامنه ی کوه بقراطی
 
موسی شده ام
با عصای بی معجز
و رمه ای رها بر دشت 
که حوصله ی هیچ پیامبری را ندارد
و من همان آتش سرخ عهد قدیم
حالا به هیبت یک گیاه نو رس نازک
اما
بیهوده
بر ساحتت ای چمن ای سنگ
سبز می شوم
...
...این سنگلاخ
راه هماره ی ناهموار
هنوز مال من است
 
...
پ ن۱: اینجا سرزمین مادری من است،کوههایی که دوستشان دارم اینجا همان جایی است که آرامگاه من در این عید بیهوده ی طولانی بود
 
...
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:6 توسط مهدی جلیلی |

 
شهلا ها موجودات جالبی هستند یک مدت غیبشان می زند و بعد دوباره پیدا می شوند و یک گوشه از حیاط دانشکده می ایستند و با نگاه مهربان خود خانمهای از زیر عید درآمده دانشگاه را ور انداز می کنند و ...
شهلا برگشته...این خبری بود که دیروز با سرعت تمام بین دانشجویان دانشکده ما رد و بدل می شد،خیلی از خانمها عقیده داشتند کاش یک مثلا تیموری چیزی هم می آمد به این پسر ها گیر می داد
دیروز روز جالبی بود خیلی از ترم اولی ها شهلا را نمی شناسند...
تعدادی از دخترها دانشکده را با پارتی و عروسی اشتبا گرفته اند
آن یکی پسر موهایش را گوره خری رنگ کرده و رگه های سفید موهایش همه را به خنده انداخته
یکی پیراهن کوتاهش وقت دولا شدن به در ورودی نمایشگاه ما تحت تبدیل می شود
و آن یکی چنان وسمه ای کشیده که...
حالا انصاف باید داد که شهلا و وجودش با تمام اشتباه در فلسفه وجودی کسی که بگوید خانم موهات رو بکن تو تا چه حد این وضعیت لجام گسیخته را بهتر می کند...چرا تا وقتی زور میرسد همه رعایت می کنند کاش قدری هم به حیثیت یک مکان آکادمیک فکر می کردیم و شان دانشجو بودن را در ظاهر هم که شده رعایت می کردیم تا مجبور نباشیم وجود شهلا ها را تحمل کنیم
 
پ ن۱:در ضمن ما شدیدا خواستار حضور یک تیمور هم هستیم
 
 
....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:46 توسط مهدی جلیلی |

بعد از بیست روز امشب که برای اولین بار کانکت شدم دیدم از طرف علی شاکر عزیز که وبلاگ مداد سیاه رو می نویسه و رضا محبی که وبلاگ دوس داشتنی قلم رو مینویسه به یه بازی دعوت شدم ...
باید هفت تا از آرزوهای محالم رو بنویسم...به دو تای اول اصلا فکر نکردم اماباقیش رو زور زدم چون زیاد  اهل آرزو نیستم اون هم از نوع محال
اینها آرزوهای محال و دست نیافتنی من هستند
 
۱.می تونستم پدرم رو برای لحظه ای ببینم و ازش تنها سوالم رو بپرسم
۲.به هشت شهریور هشتاد و سه بر می گشتم و نمی ذاشتم حمید سر کار بره و بعد تو آتیش سوزی اون روز از دنیا بره
۳.احمد فرخی که به جبر مرتکب قتل شده و حالا یک شرور لقب گرفته  اعدام نمی شد
۴.دانشگاه نمی اومدم و پیش گاو گوسفندا تو دهاتم می موندم و بعد بی دغدغه می مردم
۵.یه رمان سه هزار صفحه می نوشتم که ملت تو هر جمله اش سه بار ریسه برن و از خنده روده بر بشن
۶.برا هیچ جا وهیچ کس مطلب زوری و هول هولکی نمی دادم
۷.بشر چیزی به اسم باروت و اسلحه رو کشف نمی کرد و آدما همش از زلزله می مردن اون هم در یک لحظه...
 
حالا که فکر می کنم آرزوهای محاله ما یه آینه اس ...میشه توش ما رو دید خودمون رو هم دید
...من هم به رسم بازیهای وبلاگی از سارا ِ ، زهره ، علی صادقی و آمنه فرخی دعوت می کنم که این بازی رو ادامه بدن...
 
 
 
...
پ ن۱: چند تا عکس و خاطره از عید هست البت قابل عرض که به وقت تقدیم می شود خاصه عکس یک عقاب ناقص...
 
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 3:52 توسط مهدی جلیلی |