...
فرمودیم دلاک آوردند
کودک وقیحی بود امر کردیم در میان جماعت حاضر عریانش نمایند تا آئین مسلمانی
بر عورت او جاری کنیم از آنجا که جوانک ۱۵یا ۱۶ سالی داشت و عمر خود به میانه
صحرا گذرانده بود وجناتش سبب خنده حاضران گردید که عورتی به غایت سیاه و
چرکین داشت
فرمودیم تا دلاک دست در کار ختنه ی عورت برد و چون کودک مقاومت نمود هیکل
دلاک به خون عورت جوانک آغشته دلاک بسیار بر افروخته شد
کار دلاک که تمام شد جوانک از هیبت دلاک در ترس و از درد عملش رنجور به گریه
در آمد
گریه اش که تمام شد و تریاک که اثر کرد جوانک شروع کرد به فحاشی و به طرفة
العینی خار مادر جمع را شستشو داد
مطمئن شدیم بچه
مسلمان شده خوشحال از این مهم و از فرط مسرت خویش
دستور آغاز جشن مسلمانی دادیم و اضافات عورت آن جوانک را به نشان مسلمانی
بر سر در اتاقش آویختیم
باشد که ان شا الله این ذره ی ناچیز قبول درگاه افتد
پ ن۱: بنا به وظیفه و به درخواست یکی از دوستان این پست رو تکرار می کنم
...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:5 توسط مهدی جلیلی
|
این آخرین یادداشت من برای
رسانک است با کلیک روی خطوط بالا آن را بخوانید
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:22 توسط مهدی جلیلی
|
جناب سروان خوشمندم توجه کنید بیمار دیزلی دارم
لطفا جریمه نکنید من همین در اینجا هستم
با تشکر از جناب سروان
....
پ ن۱:کی گفته هر کی بی سواده دروغ میگه؟
چند روزی رفته بودیم بابلسر، فرصت خوبی بود برای دیدن گوشه های خلوت هنوز آدمیزاد
جایی که می شد حشره ها را لمس کرد و صدای پرنده ها را بی هیچ شائبه ای از نزدیک شنید
جایی که ماغ کشیدن گاوها و صدای دارکوبهاش لابلای جیغ شغال ها آدم را به ریشه هاش باز می گرداند به دشت به کولی گری به کوچ و به تمام انچه نیست
از خانم حسینی به خاطر تدارک این سفر و فرصت های استثنایی ان ممنونم
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط مهدی جلیلی
|
زندگی در شهری مثل تهران خاصه برای ما که کیلومترها از ولایت خودمان فاصله داریم، ملزومات خودش را دارد یکی هم مثلا اینکه هر روز شهر را بپاییم تا چیزیشش اگر جابجا شد به خودمان بگوییم هی یادش به خیر اینجا قبلا فلان شکلی بود...اما این همه بیلبورد مگر رمق برای ادم میگذارد تا ادم بفهمد از دیروز تا امروز آنجای پیاده رو و آن طرف خیابان و ...چه چیزهایی عوض شده...هرچه هست باید خرج نگاه و دقت به بیلبوردهای بالا و پایین و کنار خیابان و اتوبان کرد...
این بیلبوردرا چند روز پیش در ورودی تهران دیدم یعنی همان جایی که قدیمها عوارضی کرج بود و این چند روز هرجای شهر سرک بکشی این بیلبورد به اشکال مختلف خودنمایی می کند
شما جای آن چند نقطه را با چه کلماتی پر می کنید؟ یا پر کرده اید؟
این بیلبورد سوای اینکه قصد القای چه پیامی را داشته باشد باید نشست و دید پشت سر این ایجاد حس کنجکاوی که از قضا قوی هم ظاهر شده چه روشهای دیگری برای اقناع مخاطب و یا حتی جهت دهی او وجود دارد چرا که اگر ضربه دوم ضعیف تر از ضربه اول باشد ضربه اول را به خاطره ای خنده دار بدل خواهد کرد...
پ ن۱:کمتر امکان کانکت شدن و به روز کردن وبلاگم را دارم این روزها با این همه دوستانی که
رسانک را دنبال می کنند میتوانند آخرین نوشته من را با عنوان
در قهقرای مخاطب با کلیک بر روی عنوان نوشته پیگیری کنند
...
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:57 توسط مهدی جلیلی
|
...
هوشنگ ابتهاج شعری داره که میگه:
امروز نه اغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
...بعد از مدتها ننوشتن این صفحه امروز ناخودآگاه یاد یکسال پیش تر افتادم و اتفاقاتی که دانشکده ما رو به کانون اخبار و درگیریهایی دانشجویی اون روزها بدل کرده بود،انتخابات انجمن، درگیری با حراست شلوغی دانشکده و لطمه هایی که پی اش دامن گیر بچه ها شد...تعلیق ها و احضار ها و کلی حرف و حدیث های دیگه حالا اما باید بیگانه تر نگاه کرد به ماجرای خرداد و آبان هشتاد و شش تو دانشکده ما...و به تفاوت هایی که گذر زمان در این دو حرکت به وجود آورد...چرا که هر قدر اتفاقات خرداد جمعی و حاصل تلاش اکثریتی دانشجوها برای دفاع از خودشون و تشکل مورد علاقه شون یعنی انجمن اسلامی بود،در مقابل اما اتفاقی که تو آبان افتاد حاصل تصمیم عده ای بود که خودشون رو الیت و سرآمد این جریانات میدونستند و با توسل به دامن دیگرانی که اونها هم خودشون رو الیت جریانات دیگر دانشکده ها میدونستن اما در واقع جمعی تنها و بدون عقبه بودند صورت گرفت و باعث سنگین تر شدن هزینه های این جریانات برای همه کسانی شد که به نحوی درگیر این ماجرا ها بودند...
امروز اما یکسال گذشته و حالا در انجمن دوباره باز شده...از ادمایی که اون روز برای احقاق حقشون فریاد میزدن کسی داخل اون اتاق نشده و آدمای نو شاید حتی بی خبر از همه چی دارن تو اون اتاق قدم میزنند...
و زندگی همچنان ادامه دارد
این هم لینک به اخبار و مطلبی که سال پیش برای این موضوع نوشتم
...
...مدتی تاخیر داشتم و خب این از درگیری تو همه بخشای و نقشای مختلف زندگیم نشات میگیره...هر چند نوشتن یا ننوشت این صفحه هم گمان نکنم توفیری داشته باشه یا به جایی و خاطری لطمه بزنه...
اما دوستانی که مایل باشند میتونن نوشته های من رو تو
رسانک دنبال کنند
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:21 توسط مهدی جلیلی
|