یادش به خیر شب های قدر که می شد با صادق و مرتضی و حمید خدا بیامرز می رفتیم کنج مسجد جامع کبودراهنگ و می نشستیم تا باقی بچه های هیئت هم برسند بعد شروع که می شد نم نم جماعت که صدای الغوث الغوث شون بلند می شد بچه های کم سال تر می خوابیدند و ما که تازه پشت لبمون سبز شده بود بنا میذاشتیم به ازار و اذیت اون طفلک ها...یادش به خیر خدا بیامرز حمید تفریح کوچیکش گذاشتن مهر روی بخاری بود و بعد عوض کردنش با مهر بچه ها،اون بنده خدا ها هم بی خبر از درجه بالای حرارت مهر وقتی سرشون رو میذاشتن برا سجده رو مهر دادشون می رفت هوا...
اما حالا شبهای قدر باید بشینم و نهج البلاغه رو باز کنم تو خلوت و تنهایی خودم بخونم و بخونم که "به یاد داشته باش همه را فهمیدن همه را بخشیدن است"...حالا سالها از اون روزگار پر هیاهو و معصوم میگذره حالا حمید پنج سالی هست که فوت کرده،صادق متاهل شده و مرتضی هم یه کاسب سر شلوغ حالا منم و شبای قدر بی همه...
الهی العفو
الهی العفو
الهی العفو
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:38 توسط مهدی جلیلی
|
...صادق چوبک نماینده واقعی روشنفکران دهه ۳۰ و ۴۰ در ادبیات داستانی ایران است،زبان برهنه او بیش از اندازه واقع گرا ،ناتورالیستی،آگاه کننده و تلخ است؛نگاه چوبک مردانه نیست و هیچ گاه از موضع یک مرد حالات زن ایرانی را روایت نمی کند او نمی تواند نماینده ادبیات مردانه باشد.داستان های چوبک اثبات تام و تمامک این مدعاست که هنر عالم محاکات است و عالم انجام محالات...
اینها را برای این نوشتم که این روزها دوباره دارم داستان سنگ صبور او را می خوانم دلیلی دیگر برای اثبات ادعای من داستان کوتاه " پیرهن زرشکی" است؛اگر کسی علاقمند به حضور در یک کارگاه داستان نویسی و پرورش تخیل ادبی باشد می تواند یک ساعت با این کتاب خلوت کند و فکر کند...
پ ن ۱:عاطفه آریان با
وبلاگ جدیدش در blogspotبه دنیای وبلاگ نویسی برگشته است به دوستان توصیه می کنم غزل های خوب این همکلاسی اهل جنوب را از دست ندهند
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:59 توسط مهدی جلیلی
|
با
محسن فرجی و بامداد و غزلش رفته بودیم همدان...خوش گذشت همانطور که همسفری با یک داستان نویس روزنامه نگار باید خوش بگذرد
...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:15 توسط مهدی جلیلی
|
...مردهای ما یا مرده ان یا دارن می جنگن دو روز دیگه می میرن*
.
.
.
*از دیالوگهای دوست داشتنی اما تلخ "فرزند خاک"
پ ن ۱: اگر میخواهید نگاه کوتاه و نسبتا عمیقی به زندگی کردهای مرز نشین ایران و عراق داشته باشید فیلم فرزندخاک رو از دست ندهید
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:49 توسط مهدی جلیلی
|

به این فکر کنید که از عشق بچگی هاتان یک دختر زرتشتی اهل بم تبعید شده باشید به اروپا برای پزشک شدن اون هم به دستور پدری که سرهنگ بوده به این فکر کنید که سی سال بعد برگردید به ایران به وطنی که نه خیابونهاش براتون آشناس نه ادماش و نه عادات مردمانش...به این فکر کنید که شهرتون هم بم باشه هم بم بعد زلزله و آوار شدنش...مینای شهر خاموش هر چه که نداشت اما کنایه داشت کنایه به همه مناسبت های زندگی ایرانی از عادات عادیش گرفته تا عاشقی ها و روحیات مردمش... چه اونجایی که راننده اقای دکتر رو ۱۲دقیقه تو فرودگاه معطل میذاره چه وقتی که دکتر پنجره اتاقش رو تو هتل کنار میزنه و ترافیک احمقانه نصف شب رو نگاه میکنه و چه اونجایی که استاد موسیقی به شاگرد دخترش با هیزی میگه تار بزن... مینای شهر خاموش همچنین از نگاهی دیگه حکایت عشق بود ...و صد البته شخصیت پردازی خوب فیلم باعث شده بود تا ضعف های داستان و روایت به خوبی پوشیده بشه و کمتر موضوع اصلی داستان و خط روایی فیلم که دارای ضعف های زیادی بود دیده بشود از ترتیب اتفاقات و خط سیر روایت در داستان فیلم که بگذریم اما در نهایت مینای شهر خاموش عاشقانه خوبی بود عاشقانه ای که نم اشکی هم به یاد بم گوشه ذهن و چشم آدمی مینشاند
پ ن ۱: عصر امروز هم رفتیم کنسرت همایون شجریان..خوب بود چون نباید از پسر شجریان انتظار داشت که به خوبی پدرش باشد و معمولی بود چون کنسرت های موسیقی در ایران به جز کنسرت یک نفر همه معمولی بوده اند تا حالا
پ ن ۲:منظور از امروز در بالا روز دوم شهریور است...مطلب رو ثبت موقت گذاشته بودم اما بخاطر سفرهای پشت سر هم فرصت به روز کردن پیدا نکردم تا امروز
پ ن ۳:این دهان بستی دهانی باز شد....ماه رمضون رو دوست دارم با تمام خاطرات دهاتی ام و با یاد همه پیرمردهای جلسه قرائت قرآن کبودراهنگ و شبی یک جز از قرآن خوندنشون پیرمردهایی که الان مطمئنا خیلی هاشون دیگه نیستند
...همین
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:6 توسط مهدی جلیلی
|