تبليغاتX
ثلث اول
                                                                                              تقدیم به بانوی  مهربانم
 
...می خواهم به دنده های وحشی نادر برگردم
به یالهای مهاجر اسبش
و این بار در راه هند
با زنی از شیراز بیامیزم
آنچنان که مغولها سمرقند را به آتش می کشیدند
آنگاه از خال دختران تخت جمشید
پل بزنم به گورهای جمعی قفقاز
و اسمش را بگذارم    ترک تازی
برای بانویم باید پسری از آفتاب بیاورم
از سرو بلندترش کنم
تا یک روز با تیری در چشم هایش بمیرد
- یا  با ترکشی در خاطرش -
 
و بعد با اوقات گه مرغی
نعل هایم را از خون پدرانش که پاک کردم
کمی نگاهش کنم
   (آخر این قصه یه بچه زیر بمبارون لته لته میشه و خونش رو دماغ عروسک باربیش دلمه می بنده)
وقتش شده که چشم هایم را ببندم
با چشم های باز می بازم
و پدرم کارگر راه آهن می شود در یک رو زسرد بارانی که روسها با قطار اسلحه می آوردند
(آخر این فیلم یه سکانسه هس که شاده...همه تو عروسیش میرقصن و ...)
 
با چشم های باز می بازم و 
 همیشگی است
و به مادر بزرگی بر می گردد که یک روز توی آشپزخانه ارتش انگلیس با هندی ها...
.
.
.
چشم هایم درشت ، درست مثل چشم هندوهاست
باید به دنده های وحشی آدم برگردم
افسار را از دهن رخش بردارم
و وقت نبرد با سهراب،بر دهان پدرش بیاویزم
(پدر بیامرز اینجا قحطیه ی انصافه تو بیا تبر نزن...بیا برو بگو بخند)
 
خسته ام از اینکه تاریخ هی باشد
 
و کشته شوم
 
خسته ام ازینکه
 
 بمیرانم
 
باید برگردم..."شاهزاده کوچولویی"   پیدا کنم و
                                                                اهلی بشوم...
 
 
...
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:26 توسط مهدی جلیلی |

چهاردهم ابان را باید در تاریخ خودمانی ثبت کنیم چرا که
  1. جلال سمیعی و مهدی مولایی که حکم فارغ التحصیلی شان شهریور صادر شده بود و الان دانشجوس ارشد هستند امروز با دادن امتحان ریاضی پایه موفق به کسب مدرک لیسانس خود شدند
  2. اوباما بالاخره رییس جمهور آمریکا شد و احیانا تا یک مدت مجبور نیستیم قیافه مک کین را ببینیم
  3. کردان بد جور استیضاح شد
  4. معجزه هزاره سوم انچنان حالش گرفته شد که ممکن است زن کردان از او طلاق بگیرد و غیره و اینها
  5. کلی خندیدیم و علاوه بر موسسه فرهنگی آرایشی و کافه رسانکی که با حامد راه انداخته بودیم ایده ی کافه طنز هم با جلال سمیعی به طور جدی مطرح شد
  6. پسری که احساس رقابت عشقی با جلال سمیعی می کرد ناگهان با خودش گفت:"در تنگنای حیرتم از هیکل رقیب
  7. باز هم کردان بدجور استیضاح شد
  8. و به همه ی قضایای بالا کلی خندیدیم
  9. کرکس هم خوب بود در معیت جلال و مهدی و سارا و حامد
 
 
....می باشد
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:33 توسط مهدی جلیلی |

 تو این روزگار الاکلنگی به حساب هر کسی که حساب کنی یه روز بالاش مال توست یه روز مال یکی دیگه...این قدر زور نزن که سنگین بشی و بزرگ...آدمای سنگین و بزرگ جاشون ته این الاکلنگه همیشه برقراره...دایی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:19 توسط مهدی جلیلی |