تبليغاتX
ثلث اول

...در اين مجلس شخصي هم بود به نام "هماي" كه اين يكي گويا از خواننده هاي سنتي خوان پرطرفداري است كه چند سالي است ميان جمعي از موسيقي شنو ها جا و مقامي پيدا كرده اما خب براي من كه آدمها را به محك ديگري مي سنجم آدم مهم اين جمع استادي بود به نام"عاشيق عيمران حيدري" كه از نوابغ موسيقي آذري و عاشيق هاي معروف و محترم است.

برخورد با عاشيق عيمران و شنيدن نواي سازش در آن مجلس ناخود آگاه آدمي مثل من را پرت مي كند به روزگاري كه در جمع هاي مجردي با نوازندگاني كه هيچ اسم و رسمي ندارند و همه مثل من ادمهاي معمولي هستند،دنبال موسيقي و حالت هاي ماورايي برآمده از ان بوديم اما آن كجا و اين كجا...آن جا چارداق خشت و گلي باغ  انگور دايي محل دور هم نشستن ما بود و همه يك عده جوان و نوجوان پر مدعا و هيچ بوديم و اينجا يك مقام گرانبها و اشرافي در شمال تهران؛و همه اينها براي آدمي مثل من يعني دو گانگي يعني معناي فرزند دهه 60بودن و يعني اينكه كودكي ات در پاي برنامه كودك هاي كمونيستي "من كار و تو انديشه" بگذرد،نوجواني ات در ديدن و پاييدن اينكه مبادا پليس و منكرات سر برسندو جواني ات غرق در دنياي مصرف گرايي باشي و ندانسته و ناچار بشوي الت دست امپرياليسم رسانه اي وهي مصرف كني و دنبال مصرف باشي حالا فرقي نمي كند موسيقي باشد يا فيلم هاليودي يا هديه ولنتيان و ... مصرفي كه به قول بعضي ها تهاجم است.

هم سن و سال بودن با من يعني اينكه از "هماي" كه هنوز در بند خواندن از گل و بلبل است و دنبال اداهاي عارفانه كه از تهش خيلي كه بزرگ باشد و مهم يك عرفان آپارتماني مختص ونك به بالا در مي ايد بدت بيايد و اگر هم گوش مي دهي يا شجريان عشقت باشد چرا كه در تمام اين سالهاي دريدري و دو دو زدن صداي استاد بوده و با آن بزرگ شده اي يعني مثلا با فرياد و نواي اش يا با بيداد و شب سكوت كويرش ...يا محسن نامجو گوش بدهي البت اگر فهمي از ادبيات و هنري كه يك ذره نياز به رمز گشايي هم دارد؛داشته باشي يا مجبوري دست اخر دست به دامن رپرهاي زير زميني و بالازميني اين ور آب و ان ور آب بشوي كه شايد چند دقيقه اي خوش بگذرد و همه اين گزينه ها هم يعني دوگانگي و شايد چند گانگي...اين ها همه يعني اينكه اگر مثل من آدم دهه 60 باشي با همه چيز مشكل داري چرا كه...

 ادامه دارد...

 

پ ن 1:هفته گذشته سفر رفته بوديم با هادي مسعودي و حامد و سارا براي ديدن كوير و كلوت هاي كرمان...سفر خوشي بود جای تمام دوستان خالی خاصه جلال سمیعی و مهدی مولایی و دکتر اسدی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:54 توسط مهدی جلیلی |

محيط زندگي آدم و معاشران او تا حد بسياري بسته است به اينكه چه تخصصي دارد و توانايي هاي او چيست و چگونه به دنياي پيرامون خود نگاه مي كند،و من به شخصه در اين حدو هفت سال اينقدر معاشران گونه گون داشته ام كه هر يك باري بر من اضافه كرده اند.
ديشب وقتي در زعفرانيه لابلاي افرادي  بر مي خوردم كه بوضوح نماينده تمام عيار زندگي نيمه اشرافي ايران هستند تمام حواسم به خطي بود كه در اين چند سال نوجواني و جواني ام طي كرده ام يعني از ۱۶ تا ۲۳ سالگي كه به زور مي شود هفت سال اما خطي است كج و كوج كه از شب نشيني توي كلبه هاي خشت و گلي كبودراهنگ با بچه هاي اهل ساز و شعر شروع شده و آمده آمده تا رسيده به جمعيتي از انسان هاي ديگر گون از آنچه مي شناسم و اين ميان انچه ثابت بوده و هست وجود من است كه هم انجا بوده و هست و هم اينجا را تجربه مي كند و جالب اينكه در هر دو فضا اين دو سر خطي كه بسيار به هم بي ربط هستند؛اين ادم كه من باشم مي تواند رابطه برقرار كند.سوال اين كه آيا اين خصلت نسل ماست كه خاكشير مزاج شده يا به آنچه در نهاد آدم است بر مي گردد.
مثل خيلي از بچه دبيرستاني ها كه سوداي مهم شدن و در مركز قرار گرفتن دارند من هم با ورود به سن ۱۶ و ۱۷ سالگي تمام سعي خودم را معطوف به اين مي كردم كه در گروههايي كه مطلوبم بود عضو شوم و جالب تر اينكه تلاش مضاعفي داشتم تا در اين گروهها خودم را بالا بكشم و كانون توجه اعضاض اين گروه ها باشم.از جمله اين گروهها انجمن ادبي شهرمان كبودراهنگ بودم كه خب سوداي نام خواهي و غرور نوجوانانه مرا تبديل به جنون و حرصي از آموختن كرد.در ان انجمن آدمهاي بزرگي بودند كه هنوز هم براي من بزرگ هستند اما با اسير شدن در ماندابي به اسم كبودراهنگ همان قدر و در هر ابعادي كه بودند باقي ماندند...بزرگان در خور احترامي چون سيد حسين جعفري،آقا رضا قاسمي و ناصر آخوندي كه خب اين دوست اخري با تني كه بسيار به آتش زد امروز شده فرياد ناصري و كتابي هم در آورده...اما باقي تنها حاصلشان ماندن بود.من اما فرار كردم ؛من هرچه داشتم با تمام بچگي و نوجواني ام جمع كردم و فرار كردم ...هر چند امروز واقعا در ترديدم لزومي و فايده اي بر اين فرار وجود داشت...
 
ادامه خواهد داشت...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:58 توسط مهدی جلیلی |

  1. سال ۸۴ بود بعد از يكسال تحصيل تو رشته ي اقتصاد و پول و بانكداري و به هزار ضرب و زور اومده بودم دانشكده ارتباطات علامه براي تحصيل "علم روزنامه نگاري"...تنها بودم به معناي واقعي كلمه...يك بچه شهرستاني پر شر و شور با كلي حرف و هياهو پشت سرم اما تهران شهر من نبود و غريب بودم؛از عجايب روزگار اينكه آشناي من كسي شد كه بچه تهران بود و تو شهر خودش تنها با چشمهايي كه بي شباهت به چشمهاي من نبودن و دنيا رو شايد با كمي اغماض البته اون وقت ها مثل هم مي ديديم و اون كسي نبود جز عسل اخوان
  2. سال ۸۴ بود و من يواش يواش ياد مي گرفتم كه زندگي تو شهر تهران چه ملزوماتي داره...شباي زيادي رو تو خوابگاه پيش بچه ها ميگذروندم و به همين واسطه با اتكا به خلق و خوي خاكشير مسلك خودم روز بروز به تعداد دوستان و اطرافيانم اضافه ميشد،اما همچنان با بعضي ها بيشتر دوست بودم از جمله عسل اخوان
  3. سال ۸۴ داشت تموم ميشد ترم دوم ورود من به دانشكده علوم اجتماعي و همزماني آن با اغاز كار دولت نهم و تغييرات دانشگاه خيلي چيزا رو براي من رقم زد،علامه از يك دانشگاه تقريبا دموكراتيك تبديل شده بود به يك ديكتاتوري حذفي و تند كه اولين نشانه هاي بد اخلاقي مديريت اون تو اخراج دكتر نمكدوست گل سرسبد دانشكده ارتباطات تجلي پيدا كرد...اعتراضها از اينجا شروع شد،اولش همه با هم بودن و از طيف هاي مختلف تماما مخالف حذف يك استاد به بهانه هاي واهي بودن...اماخب با گذشت زمان خيلي چيزها تغيير كرد،صدرالدين شريعتي زيرك تر از آن بود كه در برابر تعدادي دانشجوي جدا از هم دچار شكست بشه...البته منظورم از شكست شكست ظاهري و صوري هستش چرا كه شكست شريعتي همان روزي كه پاش رو در دانشكده علوم اجتماعي گذاشت و در نهايت به شكل فرار از اون خارج شد رقم خورد شكستي كه در ادامه به اشتباهات و تند روي هاي محسن فتحي رييس حراست دانشكده سر جريان انتخابات انجمن اسلامي  رسيد و هرچه بيشتر باعث تحريك جمعي دانشجويان و بروز نشانه هاي عصبيت در رفتار شريعتي و اطرافيانش شد.
  4. سال ۸۷ داره تموم ميشه و امروز من يك دانشجوي ترم آخري هستم با كلي دوست و همكار تو تهران و كلي ادمكا كه پشت سر گذاشته ام...در اين فاصله بسياري اومده و رفته ان اما هنوز خاطره اونها خاصه اگر صداقتي در رفتار و جسارتي در افكارشون بوده با من باقي مونده...كه يكي از همون ها عسل اخوان بوده و هست،دختري كه با تمام اختلاف هاي فكري و حتي تضادهايي كه در نگرش به هستي باهاش دارم يادم نميره كه صادق بود و جسور حالا من تو تهران دارم بار برگشتن خودم رو ميبندم و عسل تو استراليا همچنان تنها و در غربت داره روزگار ميگذرونه...
  5. دنيا روي ريتم تند گذشت...
            حواسم نبود
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:23 توسط مهدی جلیلی |

 

غرق می شوم

تنت مثلث برموداست

...

بخند

عاشق انارهای ترک خورده ام

هنوز

تهران/اول بهمن

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:32 توسط مهدی جلیلی |

 
shahr khali-negar khalva-delawaz 64.wma " loop="-1" >