این روزها برای من روزهای دیگری هم هست روزهایی که از سر اضطرار باید بساط زندگی مشترک اینده ام را مهیا کنم.دانشگاه نیمه تعطیل است،امتحانات لغو شده اند و نتیجه نامشخص لغو امتحانات بر روی آینده تحصیلی ام سایه انداخته است؛معلوم نیست بتوانم پذیرش مشروط این دانشگاه هندی را به پذیرش قطعی تبدیل کنم و با وضعی که به وجود آمده حتمن نمی توانم تا آخر تیر نمرات ترم آخرم را به دانشگاه "جامعه ملی هند"برسانم...اما با تمام اینها باز هم غمگین خودم نیستم اصلا مگر چه فرقی می کند در کشوری که سرنوشت نخبه گانش این طور رقم می خورد تو نخبه و تحصیلکرده باشی یا نه؟
چه فرقی می کنند در این مملکت چه مدرکی داشته باشی وقتی یک عده به راحتی در عرض سیزده ما از کاردانی به دکترا ترقی می کنند و دست اخر هم وزیر می شوند.
خیابان های کشورت قرق شده باشد و از شهر بوی چکمه بیاید،توفیر ندارد این که چه کسی باشی وقتی در تمام شهر چوب زور بالای سرت ایستاده است...
همین...

اين هفته چقدر يادت كردم چقدر وقت كوه نوردي از انگشت هاي بلند و كشيده ات حرف زدم كه قوي و آهنين بودند،چقدر براي بچه ها از جزيره هرمز گفتم و از كوله پشتي سنگينم كه روي دوش محكم تو بود باورم نمي شود كه مرده باشي...ياد اولين ديدارمان ...ياد اولين كتابت كه چاپ كرده بودي...
چهار سال شد دقيق چهار سال و بيست روز،كه نشستي بودي و زير آفتاب ارديبهشت توي نمايشگاه كتابي كه هنوز به مصلي نيامده بود داشتي شعر مي خواندي و بعد خيلي اتفاقي راهت را گم كردي و نشستي توي اتوبوسي كه از قضا من هم با آن بودم ...آشنا شديم كه گرم بودي ويادش به خير كه حتي براي لينك وبلاگم نوشتي "مه دي جليلي روزنامه بنويس اتوبوس سوار"
كتابت كه چاپ شد برايت نقد نوشتم و يك روز ظهر مرداد توي كافه راه آهن با هم نشستيم و از كتابت حرف زديم از زبان عجيب و غريبت كه خيلي ها دوستش نداشتند و من نوشتم كه خوبيش اين است كه زبان خودت را داري و نوشتم ساجده كشميري جزو معدود آدمهايي است كه ميتواند ادعا كند همه چيزش از آن خودش است...
يادش بخير بعد از دومين مصاحبه مان براي ديدنت به بندر عباس آمدم،بهمن ۸۶بود...جزيره هرمز، قشم،كوچه هاي بندر عباس و دست آخر مهمان خانه برادر مهربانت بوديم
يادش بخير باب آشنايي من و آرسو ايماني بودي و يادش بخير آن روزي كه با هم روي گور شاعران امامزاده طاهر قدم ميزديم و از مرگ حرف ميزديم
دوست ندارم بنويسم خدايت بيامرزد...دوست ندارم باور كنم كه مرده اي كه نيستي و بايد با افسوس به خاطرات مشتركمان نگاه كنم...
خداحافظ شاعر كوه ها و دره ها...شقايق هايي كه برايم از دماند يادگار آورده بودي براي هميشه لاي خاطراتم سرخ خواهد ماند
...همين
براي من هميشه تيتر زدن مشكل ترين بخش كارم بوده است،انتخاب تيتر نشانه رفتن نوك پيكان به سمت مخاطب است و از اين حرفها كه همه ميدانيم...اما اين از ملزومات نوشتن در يك وبلاگ شخصي با مخاطبان محدود و عموما آشنا نيست.براي همين سخت نيست وقتي كه مي خواهي از اتمام دوره تحصيل و پايان خيلي از رابطه ها حرف بزني كه مختص فضاي دانشگاه است،و يا اينكه بنويسي تنها دو ماه وقت داري تا براي هميشه دانشگاه هاي ايران را ترك كني و براي ادامه تحصيل با چمداني كم و بيش خالي به سمت غربت بروي؛حالا چه هند چه انگليس چه...
امانوشتن از رفتن و فرصت كم باقي مانده برايم دشوار است فرصت كمي كه نه مجال تازه كردن ديدار با خيلي از دوستان را خواهد داد و نه فرصتي براي خيلي كارهاي نكرده از جمله ياد گرفتن چيزهايي كه در كشور خودم بايد ياد مي گرفتم و فرصت نشد كه ياد بگيرم.
در چنين فضايي راحت ترين كارست كه تيتر بزني: "روزهاي آخر"