تبليغاتX
ثلث اول
حومه شهر دهلی تابستان 2009.عکس از مهدی جلیلی از مجموعه لبخند هند

 

حومه شهر دهلی در نزدیکی معبد آخشاهام دیر،تابستان 2009عکس از مهدی جلیلی از مجموعه لبخند هند

 

حومه شهر دهلی منطقه آخشاهام،تابستان 2009عکس از مهدی جلیلی از مجموعه لبخند هند

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:17 توسط مهدی جلیلی |

باور کنید اصلا جای تعجب ندارد که در همین چند روز مختصر در بالکن خانه دکتر مومنی که روزها را در ان می گذرانم دو تا دوست صمیمی پیدا کرده ام که هی برای چشم نازک می کنند و غمزه فراهم می کنند و با ان دم های چند رنگ و نرم شان روی سر و کولم بالا می روند،بعید نیست در چند روز آینده معلوم بشود که این دو تا سنجاب برادران من هستند که من از وجود آنها بی خبر بوده ام و غیره...اصلا هم خنده دار نیست و جای تعجب ندارد در مملکتی که گاو و میمون می توانند خدای آدم باشند چرا سنجاب نتواند برادر آدم باشد؟

از آنجا که هنوز بصورت قطعی با پذیرشم موافقت نشده و باید چند روزی منتظر بمانم تا دانشجو بشوم من هم بیکار ننشسته ام و دارم با این دوربین کوچولوی سیاه به هر جایی که می توانم سرک می کشم بسیاری از هند عکس گرفته اند از گداهاش از مردم فقیر و مفلوکش و از زندگی مشقت بار آدمهایی که از نظر ما در کثافت و آلودگی غوطه میخورند اما من میخواهم روایت دیگری از این مردم داشته باشم از مردمی که به نظر خودشان زندگیشان آنقدر هم غم انگیز و تاسف بار که ما فکر می کنیم نیست مردمی که عصر ها بیرون خانه شان می نشینند و با هم بگو بخند راه می اندازند پارکها را شلوغ و پر جمعیت می کنند بچه هایی که توپ های پارچه ای دست سازشان را با راکت های چوبی کریکت که خودشان از چوب جعبه های میوه ساخته اند  به حرکت در می آورند و از پیر زن هایی که با همه ضعف بنیه شان تا راه پله خودشان را کشیده اند و به رهگذران لبخند می زنند

می خواهم لبخند هند را روایت کنم

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 11:20 توسط مهدی جلیلی |

تا حالا دست خدایتان را گرفته اید ببرید کنار پیاده رو بنشانید و دست و رویش را بشورید و بعد نگاهش کنید و بهش لبخند بزنید و خوشحال باشید از اینکه تمیز شده است؟

هند سرزمین عجیبی است و پایتخت آن دهلی عجیب تر...اینجا دو چیز فراوان است،خدا و گدا که از سر و کول شهر بالا می روند دهلی قدیم و دهلی نو با جمعیتی مرکب از مسلمان و هندو و بودایی و سیک و خیلی ادیان دیگر ملغمه ای از بوق و آدم و آهن است.ماشین ها باریک و موتور های سه چرخه و دوچرخه های شش در و اندام های سیاه و لاغر و چرکین که روی پیاده رو ها خوابیده اند با آن تصور همیشگی از هند مطابقت دارند...هند سرزمین فیلم و رقص و فقر است با مردمی که با این کیفیت پایین از زندگیشان خرسند به نظر می رسند...

با بهت دارم شهر را می چرخم و از کوچه های باریک و حاشیه ها،از مساجد و معابد، از خداهای برنجی و سنگی،از آدم های مفلوک و خوشبخت،از ظهر گرم و شرجی دهلی و آبتنی های عریان بچه هاش در میدان "ایندین گیت" عکس می گیرم.

زبانشان را نمی فهمم اما نگاهشان را چرا

 

...همین

راستی دلم هم برایتان تنگ است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:8 توسط مهدی جلیلی |

جمعه ۲۶ تير 1388 ساعت ۲۰:۴۵
اين يعني ساعت پرواز
دوستان اگر خواستند همتي بكنند قبل از سفر به هند خدمتشون برسيم...
 
يادم آمد چند سال پيش تر كه شعرهايي به زبان مادري ام مي نوشتم شعري نوشته بودم كه خطي از آن اين بود:
          "قوش اولوب بير گون اوچارام بوردان
          ب له بير كدرلي با خيش غملي گوزلردن..."
 
دوستاني كه آذري نمي دانند يا از دوستان آذريشان بپرسند يا از خودم...القصه كه  دوران تحصيل در تهران و دوره ليسانس هم تمام شد و از چند روز بعد فوق ليسانس در هند شروع مي شود...
 
 
...همين

نكته:تاريخ رفتن رو به اشتباه به جاي تير نوشته بودم مرداد كه تصحيح شد
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:14 توسط مهدی جلیلی |