

از آنجا که هنوز بصورت قطعی با پذیرشم موافقت نشده و باید چند روزی منتظر بمانم تا دانشجو بشوم من هم بیکار ننشسته ام و دارم با این دوربین کوچولوی سیاه به هر جایی که می توانم سرک می کشم بسیاری از هند عکس گرفته اند از گداهاش از مردم فقیر و مفلوکش و از زندگی مشقت بار آدمهایی که از نظر ما در کثافت و آلودگی غوطه میخورند اما من میخواهم روایت دیگری از این مردم داشته باشم از مردمی که به نظر خودشان زندگیشان آنقدر هم غم انگیز و تاسف بار که ما فکر می کنیم نیست مردمی که عصر ها بیرون خانه شان می نشینند و با هم بگو بخند راه می اندازند پارکها را شلوغ و پر جمعیت می کنند بچه هایی که توپ های پارچه ای دست سازشان را با راکت های چوبی کریکت که خودشان از چوب جعبه های میوه ساخته اند به حرکت در می آورند و از پیر زن هایی که با همه ضعف بنیه شان تا راه پله خودشان را کشیده اند و به رهگذران لبخند می زنند
می خواهم لبخند هند را روایت کنم
هند سرزمین عجیبی است و پایتخت آن دهلی عجیب تر...اینجا دو چیز فراوان است،خدا و گدا که از سر و کول شهر بالا می روند دهلی قدیم و دهلی نو با جمعیتی مرکب از مسلمان و هندو و بودایی و سیک و خیلی ادیان دیگر ملغمه ای از بوق و آدم و آهن است.ماشین ها باریک و موتور های سه چرخه و دوچرخه های شش در و اندام های سیاه و لاغر و چرکین که روی پیاده رو ها خوابیده اند با آن تصور همیشگی از هند مطابقت دارند...هند سرزمین فیلم و رقص و فقر است با مردمی که با این کیفیت پایین از زندگیشان خرسند به نظر می رسند...
با بهت دارم شهر را می چرخم و از کوچه های باریک و حاشیه ها،از مساجد و معابد، از خداهای برنجی و سنگی،از آدم های مفلوک و خوشبخت،از ظهر گرم و شرجی دهلی و آبتنی های عریان بچه هاش در میدان "ایندین گیت" عکس می گیرم.
زبانشان را نمی فهمم اما نگاهشان را چرا
...همین
راستی دلم هم برایتان تنگ است