۱.
نامه هایم به تو نمی رسند
سالهاست پستچی ها گم ات کرده اند
و اداره پست دارد می ترکد از غصه هایی که...
نامه برایت نوشته ام
۲.
مگسک ها می چرخند
دیروز سمت او
امروز سوی من
فردا به سمت ...
۳.
با کارگر هندو چای می خورم،با رفیق مغول نسکافه
جای نادر و چنگیز خالی...زبان می آموزم برای گفتگو
عید فطر سال ۱۴۳۰
۳۰/شهریور ،۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹،هند
پدر...
القصه می رود اینجا روزگارم به سمت بهبودی
مادرم مانده آن سر دنیا، کاش بودی و کاش می دیدی
پدرم جنگ گشته تمام
شهرها پر از برج است
همقطاران تو شدند اقا...کاش بودی و کاش می دیدی
...
راستی نگفتمت دهمان صاحب برق و آب و اسفالت است
ننه هم مانده است در آنجا...کاش بودی و کاش می دیدی
...
غربت آنقدر ها بد نیست،من که راضی شده م به تنهایی
مادرم مانده است با سارا...کاش بودی و کاش می دیدی
پدر اینجا کم است کابوسم روی ماه خدات می بوسم
که رها کرده ام از آن غمها ...کاش بودی و کاش میدیدی
...همین
پ ن ۱:آن وسط یک چیزهایی برای همقطارانت نوشته بودم که هر جور فکر کردم نشد پاکشان نکنم،ببخش
همهمه است و ازدحام آدم و ماشین،یک طرف یکشنبه بازار شلوغ آخر هفته با صداهای در هم جارچی هایی که مطاعشان را داد می زنند،طرف دیگر چند تا رستوران و عرق فروشی که هی پر و خالی می شوند از جماعت پیر و جوانی که یکشنبه شان را زده اند بیرون برای خوش گذرانی ، سوی دیگر خانه های تو هم رفته ی زنگی با قامتی خسته ویک سوی کوچک خیابان هم آنها نشسته اند...دو تا زن و چند تا بچه و یک مرد،شلخته و بی هیچ نظمی خاص چسبیده اند به هم ،جماعت انگار چیزی گم کرده اند که هی دور وبرشان را می پایند، از همین فاصله هم می شود اضطراب را توی صورتشان خواند.

حلقه زده اند دور بچه ای که روی سنگ فرش پیاده رو درازش کرده اند. بچه لخت است و با پاهایی که خشک شده،پاهای لاغر و بی جانی که سخت نازک و سفید هستند و طوری روی هم افتاده اند که انگار هرگز به بازی و کودکی سنگی نینداخته و فرار نکرده اند انگار هرگز توی خیابان کسی با آنها همبازی ای را دنبال نکرده است ،انگار سالهاست خشک و بی حرکت افتاده اند و هرگز حرکتی نداشته اند انگار نه انگار که حالا باید یکشنبه ی تعطیل را جشن بگیرندو با بچه های محله مشغول بازی باشند.بچه لخت است و انگار دارد از گرما آب می شود،صورتش سرخ است وانگار همین حالا خون از زیر پوست گونه هاش بیرون خواهد زد... لبهاش اما می لرزد شبیه آدمی که چیزی را ورد گرفته باشد یا حرفی را از ترس هی تکرار کند...این طرف تر زنی نشسته با لباس ابی غمناکی که رنگش آدم را یاد غصه های دور می اندازد،گرفته و بی رمق...زن چیزی شبیه اسفند دود می کند و هی می گرداند دور سر بچه،بچه لخت است و هوا عادی است اما انگار بچه الساعه آب خواهد شد،تمام منفذ های پوستش باز شده اند چنان عرق کرده که زیر پاهای خشکیده و سینه ی استخوانیش خیس خیس است.نمی شود توی چشم بچه نگاه کرد چون آنها را دوخته است به جایی نامعلوم ...زن دارد کم کم ناله می کند،گریه می کند و به لهجه ای که سخت مادرانه است گریه می کند و آنی نمی گذرد که ضجه می کند زبانش را نمی شود فهمید اما لهجه اش سخت مادرانه است.بچه رعشه افتاده به پاهاش، خیس عرق است و درست ظهر یکشنبه ای که هوا نه گرم است و نه سرد دارد می لرزد آن هم از پاهایش که انگار سالها چوب بوده اند یا سنگ.زن خیابان را نگاه می کند و دوباره چشمش برمی گردد توی صورت بچه و هی این کار را تکرار می کند انگار کسی قرار است به دادش برسد یا اینکه الساعه منجی ای پیدا خواهد شد،هی نگاه می کنداز پایین از سطح زمین ریکشاها و ماشینها و موتورهایی را که با سرعت از خیابان می گذرند.کینگ برگر هی پر و خالی می شود یکشنبه همچنان ادامه دارد و شلوغ در جریان است.
بچه می میرد
...همین
... از راه برایت می گویم. در راه هر روزه من چیزهایی هست که هر روز می بینمشان و حالا جایشان را حفظ کرده ام و هر روز وقتی به انجا می رسم نگاهم پی شان می گردد.اولی یک دستشویی سر پایی کنار خیابان است که در مسیر دانشگاه بعد از پل دانشگاه قرار دارد و با یک دیوار L شکل از پیاده رو متمایز می شود و مردها می روند در آستانه اش می استند و خودشان را راحت می کنند و البته بقیه را ناراحت چون چنان بوی تند شاشی از این یک تکه خیابان بلند است که من هر وقت از جلوش می گذرم بی اختیار یاد تعریف کردن این داستان برای سروش و مسعود در آینده می افتم و خنده ام می گیرد،در توصیف بوی بد این حوالی همین کفایت که حتی سگ ها هم وقتی اینجا میرسند دماغشان را می گیرند اما خب از منظره مردی که پشت به جمعیت عابرین لای دو تا دیوار وایساده و پاهایش را با فاصله از هم باز کرده و دارد می شاشد نمی شود گذشت خاصه اگر پیر مردی باشد که حواسش به افتادن لنگ دور کمرش هم نباشد و با آن اندام برهنه خوش تراش،نمایشگاهی از خوش تراش ترین اسافل اعضای تاریخ برگزار کرده باشد.
دومی یک خانواده هستند با یک مرد و یک زن و سه تا بچه بین یک تا چهار سال که بچه ها جماعتا لخت و عور می چرخند و خوشگل و سیاه و کثیف هستند،گفتم خوشگل و سیاه و کثیف چون بین این سه باید تمایز قائل بود که خوشگلی ذاتی است و در چهره ادم هاست و این سه تا بچه واقعا زیبا هستند و سیاهی هم رنگ پوست است و وراثت را نمی شود کاری کرد اما خب چرک هم هستند...بالاخره فقیرند و گناه که نکرده اند نباید که معیار زیبایی، تمیزی انسان ها باشد؛کار این خانواده اما نشستن کنار پیاده رو و ساختن اسباب بازی های دستی است که به خاطر یکیشان من عجیب به انها علاقه مند شده ام و احساس احترام من را برانگیخته اند و آن شی مقدس چیزی نیست جز تیر کمان دوشاخه که این خانواده از چوب می سازند و امروز وقت برگشتن از خانه وقتی با دقت در طرز ساخت ان نگاه کردم دیدم چقدر شبیه دوران بچگی های ماست و نا خودآگاه به بدن کبود بچه های همسایه فکر کردم و به گربه ها و کلاغ ها...
سومی هم یک پیر مرد عصبانی هندی است که در هیبت مرتاض های کهنه کار به کار کفاشی و تعمیر کفش مشغول است و عمامه نارنجی رنگ و ریش سفید بلندش هیبتی پیامبر گونه به او داده خاصه که عصایی کج و کوج هم کنار دستش به دیوار تکیه داده است و چشم هایش درشت و سرخ هستند...
تقدیم به عزیزانم علی رضا صادقی و
سیمین کشاورز
پاییز جان
در من رنگین کمانی آغاز می شود
اگر امان دهند به باران
هجوم فصل های خورشیدی
آن وقت زیر باران
می شود دست و روی خدا را شست
...
پ ن ۱:این روزهایم خوب است اما به قول مرد شاعر شما باور نکنید

پ ن۱:شرحی بر عکس ها نیست فقط یکی حرف هست آن هم اینکه یکی برود ته و تویش را در بیاورد که چرا از علیرضا صادقی من خبری نیست و بهش بگوید بابا لامصب از تمام دنیا همین کامنت گذاشتنت برای ما بود که آن هم انگار از یادت رفته...نه شماره ای نه ایمیلی نه سه نقطه ای،این طور که نمی شود برادر من
کولی از بار سفر خالی ست
و چشمانت که عطر قهوه های تلخ دارند
از من
بهار از ابر خالی ست
و دستانت که بوی باران می دهند
از من
سیگار از آتشی که بگیراند خالی ست
و پیراهنت که شکلی از خرمن سوزان دارد
از من
شب از سکوت خالی ست،از ستاره خالی
و پاهایت که صدای رسیدن می آورند
از من
اتاق از عطر و خنده خالی ست
و فرش که نقش نشستن می زند
از من
...
از آنها که پُـر بودند سابق، تنها یکی مانده
چشم های من
از من
...
یکشنبه بارانی ۲۳ آگوست ۲۰۰۹ هند