می دانی،زندگی مثل کشیدن یک نخ سیگار در سربازی است،اولش که شروع می کنی به کشیدن فقط لذتش را می فهمی و بعد که به وسط هاش می رسد دلهره هم داری و هی به تمام شدنش هم فکر می کنی تا این که به آخرش نزدیک می شوی و هی دلت می خواهد این کشیدن را طول بدهی و دوست نداری تمام بشود اینجاست که دلهره ات بدل می شود به هراس...آخرش هم تمام می شود و مجبوری بیندازیش زمین؛ کلا پروسه ی دردناکیست....
دیشب تا صبح باران می بارید.تمام روز برق قطع بود . نمی شد از خانه بیرون رفت.شب که آمد باران نرم شد و آخرش بند آمد،برق هم آمد.
جملات کوتاه بالا صریح ترین توصیف امروز چهارشنبه ی من بودند،که شب قبلش تا صبح با صدای باران و طوفان گذشت و بعدش رسید به بی خوابی که تا دم صبح در فضای نمناک اتاقم ادامه داشت.صبح که از خواب بیدار شدم و حتی قبل از آن وقتی که در خواب بودم و قتی که خواب و بیدار بودم فقط با خودم می گفتم که امروز نمی شود از خانه بیرون رفت،همین هم شد.صبح بعد از اینکه بیدار شدم اولین کارم این بود که پنجره اتاقم را که به روی برج نیمه ساز روبروی خانه باز می شود باز کنم و ببینم باران چطور می بارد،باران انقدر تند می بارید که آب از تمام هیکل برج پایین می چکید.باران با طوفان همراه بود و از تمام درزهای خانه رخنه می کرد،همان چند لحظه باز کردن پنجره کافی بود تا باران وحشی من و اتاق را نمناک کند.زود پنجره را بستم تا باد با آن خیسی اش از همخوابگی باران اتاق را به گه نکشد و شاخه های ترد شمعدانی ام را نشکند.
آسمان بیرون پر ابرهای سیاه مطلق بود، خانه در نبود برق کاملا تاریک بود،با خودم فکر کردم اگر این تا شب ادامه داشته باشد دیوانه می شوم،مگر می شود یک روز کامل را بی هیچ صدا و حرکتی در خانه ماند آن هم در این فضای ابری شدیدا؛ نیم ساعتی سر خودم را با کتابی در مورد مذاهب رایج در هند گرم کردم اما نشد،باران تند بود و آدم را هی برمی گرداند به خاطراتش ...یکی مثلا آن روزی که زیر برف یکریز بهمن ماه از "پارک وی" تا بالای "جمشیدیه" با هم پیاده رفتیم.بلند شدم و لب تاب را روشن کردم تا مگر چیزی بنویسم یا این که از آن مطالبی که فرستاده بودی برای نشریه چیزی بخوانم اما نشد...بدجور دلم هوای یک نخ سیگار کرده است،شاید ناخودآگاه یاد آن زمستان های سرد کبودراهنگ افتاده ام و آن پاکت های تو دل بروی "بهمن کوچیک" که اینقدر هی ریه هایم را پر و خالی می کنم.نزدیک ظهر است اما انگار آفتاب غروب کرده است و برای همیشه این تاریکی نمناک ادامه خواهد داشت...می خواهم اما نمی شود و آخرش مجبور می شوم آن لباس های سفید بلوچی را تنم کنم و توی این باران بزنم بیرون... شاید یک نخ سیگار از این همه هجمه ی باران و ابر روی خاطرات کهنه ی آدم کم کند.
در خانه چیزی برای خوردن نداریم،تنها چیزی که هست یک بسته ی نیم بند گوشت چرخ کرده است و دیگر هیچ،نه نان در خانه داریم نه برنج و نه حتی یکی از آن میوه های استوایی که اینجا به وفور یافت می شود و یکیش می تواند یک روز کامل سیر نگهت دارد.من اما برای خریدن هیچ کدام از اینها بیرون نمی زنم عمرا...
باران اینقدر تند هست که در همین فاصله ی کوتاه خانه تا دکه سیگار فروشی من را به آبدانی سیاری در زیر باران تبدیل بکند. تمام لباسهایم خیس شده و حتی لایه های داخلی کیف پولم، اما در عوض پشت این پیج و بعد از آن دیوار لای آن فرو رفتگی می شود یک نخ سیگار گرفت و با هزار زحمت آن را یک جای خشک قایم کرد وبرد تا خانه و بعد ایستاد پشت پنجره و وقت تماشای وحشی گریهای این باران کشید...
دکه سیگار فروشی بسته بود.