تبليغاتX
ثلث اول

می دانی،زندگی مثل کشیدن یک نخ سیگار در سربازی است،اولش که شروع می کنی به کشیدن فقط لذتش را می فهمی و بعد که به وسط هاش می رسد دلهره هم داری و هی به تمام شدنش هم فکر می کنی تا این که به آخرش نزدیک می شوی و هی دلت می خواهد این کشیدن را طول بدهی و دوست نداری تمام بشود اینجاست که دلهره ات بدل می شود به هراس...آخرش هم تمام می شود و مجبوری بیندازیش زمین؛ کلا پروسه ی دردناکیست....

 

دیشب تا صبح باران می بارید.تمام روز برق قطع بود . نمی شد از خانه بیرون رفت.شب که آمد باران نرم شد و آخرش بند آمد،برق هم آمد.

جملات کوتاه بالا صریح ترین توصیف امروز چهارشنبه ی من بودند،که شب قبلش تا صبح با صدای باران و طوفان گذشت و بعدش رسید به بی خوابی که تا دم صبح در فضای نمناک اتاقم ادامه داشت.صبح که از خواب بیدار شدم و حتی قبل از آن وقتی که در خواب بودم و قتی که خواب و بیدار بودم فقط با خودم می گفتم که امروز نمی شود از خانه بیرون رفت،همین هم شد.صبح بعد از اینکه بیدار شدم اولین کارم این بود که پنجره اتاقم را که به روی برج نیمه ساز روبروی خانه باز می شود باز کنم  و ببینم باران چطور می بارد،باران انقدر تند می بارید که آب از تمام هیکل برج پایین می چکید.باران با طوفان همراه بود و از تمام درزهای خانه رخنه می کرد،همان چند لحظه باز کردن پنجره کافی بود تا باران وحشی من و اتاق را نمناک کند.زود پنجره را بستم تا باد با آن خیسی اش از همخوابگی باران اتاق را به گه نکشد و شاخه های ترد شمعدانی ام را نشکند.

آسمان بیرون پر ابرهای سیاه مطلق بود، خانه در نبود برق کاملا تاریک بود،با خودم فکر کردم اگر این تا شب ادامه داشته باشد دیوانه می شوم،مگر می شود یک روز کامل را بی هیچ صدا و حرکتی در خانه ماند آن هم در این فضای ابری شدیدا؛ نیم ساعتی سر خودم را با کتابی در مورد مذاهب رایج در هند گرم کردم اما نشد،باران تند بود و آدم را هی برمی گرداند به خاطراتش ...یکی مثلا آن روزی که زیر برف یکریز بهمن ماه از "پارک وی" تا بالای "جمشیدیه" با هم پیاده رفتیم.بلند شدم و لب تاب را روشن کردم تا مگر چیزی بنویسم یا این که از آن مطالبی که فرستاده بودی برای نشریه چیزی بخوانم اما نشد...بدجور دلم هوای یک نخ سیگار کرده است،شاید ناخودآگاه یاد آن زمستان های سرد کبودراهنگ افتاده ام و آن پاکت های تو دل بروی "بهمن کوچیک" که اینقدر هی ریه هایم را پر و خالی می کنم.نزدیک ظهر است اما انگار آفتاب غروب کرده است و برای همیشه این تاریکی نمناک ادامه خواهد داشت...می خواهم اما نمی شود و آخرش مجبور می شوم آن لباس های سفید بلوچی را تنم کنم و توی این باران بزنم بیرون... شاید یک نخ سیگار از این همه هجمه ی باران و ابر روی خاطرات کهنه ی آدم کم کند.

در خانه چیزی برای خوردن نداریم،تنها چیزی که هست یک بسته ی نیم بند گوشت چرخ کرده است و دیگر هیچ،نه نان در خانه داریم نه برنج و نه حتی یکی از آن میوه های استوایی که اینجا به وفور یافت می شود و یکیش می تواند یک روز کامل سیر نگهت دارد.من اما برای خریدن هیچ کدام از اینها بیرون نمی زنم عمرا...

باران اینقدر تند هست که در همین فاصله ی کوتاه خانه تا دکه سیگار فروشی من را به آبدانی سیاری در زیر باران تبدیل بکند. تمام لباسهایم خیس شده و حتی لایه های داخلی کیف پولم، اما در عوض پشت این پیج و بعد از آن دیوار لای آن فرو رفتگی می شود یک نخ سیگار گرفت و با هزار زحمت آن را یک جای خشک قایم کرد وبرد تا خانه و بعد ایستاد پشت پنجره و وقت تماشای وحشی گریهای این باران کشید...

دکه سیگار فروشی بسته بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:26 توسط مهدی جلیلی |

 

 

تمام دیشب حس یک سرباز را داشتم که توی سنگرش در خط مقدم جبهه گیرکرده است.لشگرش شکست خورده است و همه همقطارانش برگشته اند عقب و حالادارند از پشت سرش به سمت دشمنی که حالا در کنار سنگر او سنگر گرفته است شلیک می کنند و این یعنی سرباز گیر کرده است درست درست در خط مقدم جبهه و آتش روی سرش دارد رد و بدل می شود.این یعنی انتهای بدشانسی،این یعنی بدجور گیر کردن...

تاصبح صدای خمپاره اندازی های بچه ی همسایه و پاسخ های بی دریغ بچه های کوچه ی پایینی با توپ و کاتیوشا و منور ادامه داشت و گهگاه هم وسط اینها برای استراحت یک نفر تیربارچی زحمت کش میرفت پشت تیربارش و شروع می کرد به تیراندازی مداوم...این بازی تا صبح ادامه داشت و گویا طرفین هرچه در توان داشتند باید امشب خرج می کردند چون فقط امشب شب خدای نور و روشنی(سوریا) بود که البته به گمانم این روزها کمی تغییر هویت داده و خدای سر و صدا هم شده است چون چیزی که شاهدش هستیم صدا بیشتر داردتا نور.خب بالاخره آدم که هند می اید باید تحمل روز آول جشن دیوالی را هم داشته باشد بالاخره مهمترین جشن ملتی را که میزبان آدم هستند که نمی شود نادیده گرفت یا با نفرت از کنارش گذشت.هر چند سرو صدایش گوشمان را کر کرد و خودمان را نورافشانیدند با آتش بازیشان امادیشب در کل شب شادی بود و آدم را به وجد می آورد این همه حس شادی که در چشم و صورت این جماعت موج می زند.حتی با وجود اختلاف طبقاتی آشکار باز هم مردم به اندازه توش و توان خود تیر و ترقه در می کردند. فی المثل ما یک همسایه هایی داریم که روبروی ما توی زاغه زندگی می کنند و کارگرهای ساختمانی هستند که کمی آن سو تر ساخته می شود اینها دیشب همزمان با مردم ثروتمند کوچه بالایی مشغول اتش بازی بودند و اگر چه یارای رقابت با آن وسایل اتش بازی گران بها و بی نهایت زیاد آنها را نداشتند اما در حد توان خودشان دلشان را راضی می کردند به همین تیر و ترقه های کوچک و خنده های لای انها....تا صبح همچنان صدای توپ و ترقه ی این جنگِ شاد از شهر بلند بود و از همه سو می آمد، نزدیک های صبح صدای رقص و آواز به صدای توپ و تانک افزوده شد و من که خواب و بیدار بودم خوب یادم هست که داشتم قهقهه می زدم به خواب خودم و به اداب هندی ها...

صبح حدود 9 بود که بیدار شدم،چایی را آماده کردم اما نان در خانه نداشتیم،وقتی دنبال دم کردن چایی بودم از پنجره آشپزخانه نگاهم به چند تا کارگر هندی افتاد که صبح اول وقت مشغول شستن خودشان بودند،باور این که اینها همان آتش افروزهای خوشحال دیشبی هستند سخت است خاصه با پیش زمینه های ذهنی ما ایرانیان...

از آنها چند عکس گرفتم که همیشه یادم باشد:

        مبین حقیرگدایان عشق را کاین قوم   شهان بی کمرو خسروان بی کلهند

 out of my window in india, with mehdi jalili

 

گفتم که در خانه نان نداشتیم، این بود که رفتم تا نان بخرم و برگردم.از عواقب آتش بازی دیشب است که تمام خیابان ها و کوچه ها پر است از آشغال های بازمانده از اتش بازی و خدا می داند کی و به چه طریقی این همه زباله از خیابان های هند پاک خواهد شد.هر وقت کثیفی خیابان های هند را می بینم یاد حرف راننده ی دکتر مومنی (که جوانی هندی بود به نام عباس) می افتم که در جواب حرف من که بهش گفتم اشغال سیگارت را در خیابان نریز نگه دار بریزیم توی آشغالدان، گفت:"بریز تمام هند آشغالدان است".البته شاید این آزادی مردم در زباله ریختن توی خیابان هم جزو آزادی های بی حد و حصر هندی ها باشد.

کمی نان (که معروف است به نان ایرانی)با بیسکوییت و پنیر خریدم و برگشتم خانه،صبحانه را آماده کردم و بعد از خوردن صبحانه مشغول نوشتن برای تو شدم.بعد از اتمام خاطره نگاری برای تو بلند شدم و رفتم سر وقت ناهار تا طبق معمول برای ناهار مرغ اب پز درست کنم.این بار مثلا خواستم لطافتی به خرج دهم و خلاقیتی کنم،ورداشتم بی حساب و کتاب لوبیا سبز و فلفل دلمه و چیلی و سبزی خشک اضافه کردم بعدش هم لیمو و آبغوره...خودت دیگر حسابش را بکن که چه سگی تحویل خودم و این بنده خدای همخانه ام دادم.

قبل از ناهار بود که آنلاین شدم برای فرستادن خاطره ام به تو و بعد در کارزار کلام و رفع دلتنگی افتادم با هادی مسعودی و پدرام و میلاد و تا سلامی علیک کنم ناهار آماده بود در این اثنا هم با حامد کلی به هم بی معرفت و بخواب بابا گفتیم و تا می توانستم تیکه هایی در باب دار آباد و شلوار ورزشی وفیلمی که باحضور جلال و میلادرقم خواهد خورد بارش کردم و در جواب اینکه گفت کار دارم هم گفتم من هم خودم یک زمانی کلی کار داشتم یک زمانی ما هم ازین کارها کرده ایم تا دلت بخواهد اما اینها نمی شود دلیل که به شوهر خواهر عزیزتر از جانت بی محلی کنی...بعدش تو آمدی و سیمین و این بود که مجبور شدم فرصت بخواهم برای ناهار و بروم برگردم و بعد از ناهار هم که رفتم توفاز صحبت کردن با شما و خواندن خبرهای مربوط به ترور فرماندهان سپاه در سیستان...وقتی همخانه ام نسبت به اینترنت اعلام نیاز فوری و اساسی کرد؛ بلند شدم و چند تا از عکس های دیروز را ریختم توی فلاش و رفتم کافی نت آنجا 3 ساعت با تو و سیمین و هادی مسعودی حرف زدم و لابلایش هم کلی دنبال مطلب برای نشریه ام گشتم.راستی با مینا صحبت کن ببین خواهرش می تواند یک لوگو برای ما طراحی کند با نام قاب و موضوع هفته نامه عکاسی...

تا از کافی نت بیایم بیرون ساعت شده بود هفت و نیم، خودبخود قرار بیرون رفتنمان با همخانه ام کنسل شده بود.برگشتم خانه وباقی روز یا به عبارت بهتر شب را مشغول خواندن و اندکی هم نوشتن شدم. آتش بازی بی رمق و جان باخته ای در شهر ادامه داشت.جنگ به صلح رسیده بود و سربازشام مختصری از نان و پنیر بی دغدغه خورد و رفت تا شاید امشب را توی سنگرش چند ساعت آسوده سر بر خاک بگذارد و بخوابد.

 

یکشنبه 26 مهر 1388

  18 اکتبر 2009

29 شوال 1430

هند زیبا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:17 توسط مهدی جلیلی |

ستم است

که این باران به رنگین کمان

و این خیابان به خانه ی تو

                                       نمی رسد

 

 

                                                                                ۷/اکتبر/۲۰۰۹    هند

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:40 توسط مهدی جلیلی |

نئچه ایل موندان قاباق او وقت لر کین آنا دیلمنه شعر یازاردیم بیر شعریم واریدی کین هئچ کس اینانمادی بوگون آما او گونلره باخیرام دیلک له...او شعری بیر بار دا بوردا یازیرام اولسون اگر کین فقط اوز اوره گیمه خاطر یازیلسین و هئچ کیم یاخین یولداشلار دان اونی بیلمسین کین چوخ دولار دوستلاریم کی منیم آنا دیلیمی دوشونمزلر...

...قوش اولوب بیر گون اوچارام بوردان

بئله بیر کدرلی باخیش غملی گوزلردن

گئدرم یئنه گئدرم اورا کین ایتم بوتون یولوما قالان قانلی گوزلردن

بیر الیم دنیز بیر الیم گونش قایدام گورک غریب اولکمه

بیر الیم دنیز

باخیشی یووام غمی آزدیرام کدری سالم

بلکه قایدا غریب اولکمده گونش گوزلره...

 

                                                                                                ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹/هند

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:3 توسط مهدی جلیلی |

تقدیم به عزیزانم علی رضا صادقی و

سیمین کشاورز

 

پاییز جان

در من رنگین کمانی آغاز می شود

اگر امان دهند به باران

هجوم فصل های خورشیدی

آن وقت زیر باران

می شود دست و روی خدا را شست

 

...

پ ن ۱:این روزهایم خوب است اما به قول مرد شاعر شما باور نکنید

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:25 توسط مهدی جلیلی |

کولی از بار سفر خالی ست

و چشمانت که عطر قهوه های تلخ دارند

از من

بهار از ابر خالی ست

و دستانت که بوی باران می دهند

از من

سیگار از آتشی که بگیراند خالی ست

و پیراهنت که شکلی از خرمن سوزان دارد

از من

شب از سکوت خالی ست،از ستاره خالی

و پاهایت که صدای رسیدن می آورند

از من

اتاق از عطر و خنده خالی ست

و فرش که نقش نشستن می زند

از من

...

از آنها که  پُـر بودند سابق، تنها یکی مانده

چشم های من

از من

...

                                                                                  یکشنبه بارانی ۲۳ آگوست ۲۰۰۹ هند

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:42 توسط مهدی جلیلی |

حومه شهر دهلی تابستان 2009.عکس از مهدی جلیلی از مجموعه لبخند هند

 

حومه شهر دهلی در نزدیکی معبد آخشاهام دیر،تابستان 2009عکس از مهدی جلیلی از مجموعه لبخند هند

 

حومه شهر دهلی منطقه آخشاهام،تابستان 2009عکس از مهدی جلیلی از مجموعه لبخند هند

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:17 توسط مهدی جلیلی |

باور کنید اصلا جای تعجب ندارد که در همین چند روز مختصر در بالکن خانه دکتر مومنی که روزها را در ان می گذرانم دو تا دوست صمیمی پیدا کرده ام که هی برای چشم نازک می کنند و غمزه فراهم می کنند و با ان دم های چند رنگ و نرم شان روی سر و کولم بالا می روند،بعید نیست در چند روز آینده معلوم بشود که این دو تا سنجاب برادران من هستند که من از وجود آنها بی خبر بوده ام و غیره...اصلا هم خنده دار نیست و جای تعجب ندارد در مملکتی که گاو و میمون می توانند خدای آدم باشند چرا سنجاب نتواند برادر آدم باشد؟

از آنجا که هنوز بصورت قطعی با پذیرشم موافقت نشده و باید چند روزی منتظر بمانم تا دانشجو بشوم من هم بیکار ننشسته ام و دارم با این دوربین کوچولوی سیاه به هر جایی که می توانم سرک می کشم بسیاری از هند عکس گرفته اند از گداهاش از مردم فقیر و مفلوکش و از زندگی مشقت بار آدمهایی که از نظر ما در کثافت و آلودگی غوطه میخورند اما من میخواهم روایت دیگری از این مردم داشته باشم از مردمی که به نظر خودشان زندگیشان آنقدر هم غم انگیز و تاسف بار که ما فکر می کنیم نیست مردمی که عصر ها بیرون خانه شان می نشینند و با هم بگو بخند راه می اندازند پارکها را شلوغ و پر جمعیت می کنند بچه هایی که توپ های پارچه ای دست سازشان را با راکت های چوبی کریکت که خودشان از چوب جعبه های میوه ساخته اند  به حرکت در می آورند و از پیر زن هایی که با همه ضعف بنیه شان تا راه پله خودشان را کشیده اند و به رهگذران لبخند می زنند

می خواهم لبخند هند را روایت کنم

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 11:20 توسط مهدی جلیلی |

تا حالا دست خدایتان را گرفته اید ببرید کنار پیاده رو بنشانید و دست و رویش را بشورید و بعد نگاهش کنید و بهش لبخند بزنید و خوشحال باشید از اینکه تمیز شده است؟

هند سرزمین عجیبی است و پایتخت آن دهلی عجیب تر...اینجا دو چیز فراوان است،خدا و گدا که از سر و کول شهر بالا می روند دهلی قدیم و دهلی نو با جمعیتی مرکب از مسلمان و هندو و بودایی و سیک و خیلی ادیان دیگر ملغمه ای از بوق و آدم و آهن است.ماشین ها باریک و موتور های سه چرخه و دوچرخه های شش در و اندام های سیاه و لاغر و چرکین که روی پیاده رو ها خوابیده اند با آن تصور همیشگی از هند مطابقت دارند...هند سرزمین فیلم و رقص و فقر است با مردمی که با این کیفیت پایین از زندگیشان خرسند به نظر می رسند...

با بهت دارم شهر را می چرخم و از کوچه های باریک و حاشیه ها،از مساجد و معابد، از خداهای برنجی و سنگی،از آدم های مفلوک و خوشبخت،از ظهر گرم و شرجی دهلی و آبتنی های عریان بچه هاش در میدان "ایندین گیت" عکس می گیرم.

زبانشان را نمی فهمم اما نگاهشان را چرا

 

...همین

راستی دلم هم برایتان تنگ است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:8 توسط مهدی جلیلی |

براي من هميشه تيتر زدن مشكل ترين بخش كارم بوده است،انتخاب تيتر نشانه رفتن نوك پيكان به سمت مخاطب است و از اين حرفها كه همه ميدانيم...اما اين از ملزومات نوشتن در يك وبلاگ شخصي با مخاطبان محدود و عموما آشنا نيست.براي همين سخت نيست وقتي كه مي خواهي از اتمام دوره تحصيل و پايان خيلي از رابطه ها حرف بزني كه مختص فضاي دانشگاه است،و يا اينكه بنويسي تنها دو ماه وقت داري تا براي هميشه دانشگاه هاي ايران را ترك كني و براي ادامه تحصيل با چمداني كم و بيش خالي به سمت غربت بروي؛حالا چه هند چه انگليس چه...

امانوشتن از رفتن و فرصت كم باقي مانده برايم دشوار است فرصت كمي كه نه مجال تازه كردن ديدار  با خيلي از دوستان را خواهد داد و نه فرصتي براي خيلي كارهاي نكرده از جمله ياد گرفتن چيزهايي كه در كشور خودم بايد ياد مي گرفتم و فرصت نشد كه ياد بگيرم.

در چنين فضايي راحت ترين كارست كه تيتر بزني: "روزهاي آخر"

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:48 توسط مهدی جلیلی |

روستاي تيس؛چابهار
 
 
 
 
تا اطلاع ثانوي و با اين اينترنت قرضي همه مطالب بدون شرح است
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:5 توسط مهدی جلیلی |

محيط زندگي آدم و معاشران او تا حد بسياري بسته است به اينكه چه تخصصي دارد و توانايي هاي او چيست و چگونه به دنياي پيرامون خود نگاه مي كند،و من به شخصه در اين حدو هفت سال اينقدر معاشران گونه گون داشته ام كه هر يك باري بر من اضافه كرده اند.
ديشب وقتي در زعفرانيه لابلاي افرادي  بر مي خوردم كه بوضوح نماينده تمام عيار زندگي نيمه اشرافي ايران هستند تمام حواسم به خطي بود كه در اين چند سال نوجواني و جواني ام طي كرده ام يعني از ۱۶ تا ۲۳ سالگي كه به زور مي شود هفت سال اما خطي است كج و كوج كه از شب نشيني توي كلبه هاي خشت و گلي كبودراهنگ با بچه هاي اهل ساز و شعر شروع شده و آمده آمده تا رسيده به جمعيتي از انسان هاي ديگر گون از آنچه مي شناسم و اين ميان انچه ثابت بوده و هست وجود من است كه هم انجا بوده و هست و هم اينجا را تجربه مي كند و جالب اينكه در هر دو فضا اين دو سر خطي كه بسيار به هم بي ربط هستند؛اين ادم كه من باشم مي تواند رابطه برقرار كند.سوال اين كه آيا اين خصلت نسل ماست كه خاكشير مزاج شده يا به آنچه در نهاد آدم است بر مي گردد.
مثل خيلي از بچه دبيرستاني ها كه سوداي مهم شدن و در مركز قرار گرفتن دارند من هم با ورود به سن ۱۶ و ۱۷ سالگي تمام سعي خودم را معطوف به اين مي كردم كه در گروههايي كه مطلوبم بود عضو شوم و جالب تر اينكه تلاش مضاعفي داشتم تا در اين گروهها خودم را بالا بكشم و كانون توجه اعضاض اين گروه ها باشم.از جمله اين گروهها انجمن ادبي شهرمان كبودراهنگ بودم كه خب سوداي نام خواهي و غرور نوجوانانه مرا تبديل به جنون و حرصي از آموختن كرد.در ان انجمن آدمهاي بزرگي بودند كه هنوز هم براي من بزرگ هستند اما با اسير شدن در ماندابي به اسم كبودراهنگ همان قدر و در هر ابعادي كه بودند باقي ماندند...بزرگان در خور احترامي چون سيد حسين جعفري،آقا رضا قاسمي و ناصر آخوندي كه خب اين دوست اخري با تني كه بسيار به آتش زد امروز شده فرياد ناصري و كتابي هم در آورده...اما باقي تنها حاصلشان ماندن بود.من اما فرار كردم ؛من هرچه داشتم با تمام بچگي و نوجواني ام جمع كردم و فرار كردم ...هر چند امروز واقعا در ترديدم لزومي و فايده اي بر اين فرار وجود داشت...
 
ادامه خواهد داشت...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:58 توسط مهدی جلیلی |

 

غرق می شوم

تنت مثلث برموداست

...

بخند

عاشق انارهای ترک خورده ام

هنوز

تهران/اول بهمن

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:32 توسط مهدی جلیلی |

دوستش دارم
برادرم تروریست است
او هفت سال دارد و در راه مدرسه
تانکهای اسراییلی را با سنگ می زند
دوستش دارم
چون سنگهایش را از روی چینه برمی دارد
و راه زیتون زارها را باز می کند به چشم های من
 
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 20:31 توسط مهدی جلیلی |

                                                                                              تقدیم به بانوی  مهربانم
 
...می خواهم به دنده های وحشی نادر برگردم
به یالهای مهاجر اسبش
و این بار در راه هند
با زنی از شیراز بیامیزم
آنچنان که مغولها سمرقند را به آتش می کشیدند
آنگاه از خال دختران تخت جمشید
پل بزنم به گورهای جمعی قفقاز
و اسمش را بگذارم    ترک تازی
برای بانویم باید پسری از آفتاب بیاورم
از سرو بلندترش کنم
تا یک روز با تیری در چشم هایش بمیرد
- یا  با ترکشی در خاطرش -
 
و بعد با اوقات گه مرغی
نعل هایم را از خون پدرانش که پاک کردم
کمی نگاهش کنم
   (آخر این قصه یه بچه زیر بمبارون لته لته میشه و خونش رو دماغ عروسک باربیش دلمه می بنده)
وقتش شده که چشم هایم را ببندم
با چشم های باز می بازم
و پدرم کارگر راه آهن می شود در یک رو زسرد بارانی که روسها با قطار اسلحه می آوردند
(آخر این فیلم یه سکانسه هس که شاده...همه تو عروسیش میرقصن و ...)
 
با چشم های باز می بازم و 
 همیشگی است
و به مادر بزرگی بر می گردد که یک روز توی آشپزخانه ارتش انگلیس با هندی ها...
.
.
.
چشم هایم درشت ، درست مثل چشم هندوهاست
باید به دنده های وحشی آدم برگردم
افسار را از دهن رخش بردارم
و وقت نبرد با سهراب،بر دهان پدرش بیاویزم
(پدر بیامرز اینجا قحطیه ی انصافه تو بیا تبر نزن...بیا برو بگو بخند)
 
خسته ام از اینکه تاریخ هی باشد
 
و کشته شوم
 
خسته ام ازینکه
 
 بمیرانم
 
باید برگردم..."شاهزاده کوچولویی"   پیدا کنم و
                                                                اهلی بشوم...
 
 
...
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:26 توسط مهدی جلیلی |

 تو این روزگار الاکلنگی به حساب هر کسی که حساب کنی یه روز بالاش مال توست یه روز مال یکی دیگه...این قدر زور نزن که سنگین بشی و بزرگ...آدمای سنگین و بزرگ جاشون ته این الاکلنگه همیشه برقراره...دایی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:19 توسط مهدی جلیلی |

 
 
این دو مطلب آخرین یادداشت های من هستند یکی برای سایت "رسانک" و دیگری برای روزنامه "دنیای اقتصاد"...زیاده جسارت است اما شما کلیک کنید
 
۱.یک اتاق و چند صندلی برای مخاطب(یادداشتی در باره نمایشنامه خوانی بدعتی بر ساحت نمایش)برای سایت رسانک
 
 
۲.داستان یک زن(یادداشتی در باره داستان نامه به کودکی که هرگز زاده نشد،نوشته فالاچی)برای روزنامه دنیای اقتصاد
 
  
...
 
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط مهدی جلیلی |

 
ای عشق
-ای حلاوت کفر-
دیریست با جهنم سردت خوشم
برخیز
وقت است آتشی برای چوپانان
یا تنوری برای پیر زنی باشی
تنوره بکش
برخیز
 
 
...
 
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:27 توسط مهدی جلیلی |

 
 
...                                                                         همه رفتند...خدا را تو بمان
فراخ تر از آغوش آدمی متصور نیست
وقتی به مهر خنده می آغازی
و می شود آرامگاه کسی باشی
آه
ای جهنم کوچک من
بخند
حتی اگر به خنده ات آتش
                           تنوره می کشد
آری بخند
 بخند
وقتی که جز آغوش تو
                          دوزخ و مینو نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:24 توسط مهدی جلیلی |

 
 
امروز روز کودک و تلوزیون است
امروز روز جهانی هواپیمایی است
امروز سالگرد منوچهر  نوذری است
امروز هر چه هست روز دانشجو نیست
 
...

 
....
 
با سرنوشت محکم و محتوم
 
دیریست
 
می گذرد عابر
 
از چراغ های قرمز اجباری
 
آنسوی تیرک  باز
 
یک پاسبان ژنده ی معذور
 
مانده است
 
تا سرنوشت کهنه ی عابر را
 
مثل همیشه ی تاریخ خط بزند
 
 
....
 
پ ن ۱:دوست عزیز نیکزاد زنگنه یادداشتی نوشته اند که خیلی خوندنیه٫توصیه می کنم ببینید
 
 
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:42 توسط مهدی جلیلی |

 

 

در دهات ما رسم بر این است که میانه ی راه عقد تا مجلس عروسی به نشان خوشي شيريني كله قند مي شكنند ،شبي بزرگان دو خاندان جمع مي شوند و كله قندي مي شكنند،و هر كس در اين ميان قلچماق تر باشد  ميان آن همه هجمه كله قند را مال خود مي كندو  از داماد هديه اي مي گيرد.از بيرون اتاق معمولا صداي سرنا و بارابان و دهل مي آيد و اين خيلي به صاحب مجلس بسته است كه صداي دهل عروسيش تا كجا برود 

كله قند را كه شكستند با بچه ها زديم بيرون و دم كوه  و سوز باد آتش انداختيم،و رقصيديم  ،اين جاي داستان طبق عادت جمع يكي بايد دف مي زد و ديگران پاي مي كوبيدند

در دهات ما رسم است خيلي چيزهايي كه در پايتخت شايد خنده ي جماعت را در بيآورد

 

و...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:13 توسط مهدی جلیلی |

 
 
به تو که شاخ گوزن ها را می شناسی
و دویدن آهوان کولی را
که تا یورتمه می روند  قطار لرزه می خورد
 
به تو که سیب را می شناسی
و برگ های نارون و  پاییز را
که تا سرخ می شوند
تمام نگارهای زمین می رقصند
 
به تو که بوی تنور می دهی
و هیمه می کشددر تنت عطر آتش زرد
 به تو
         بله به تو
                     ابلاغ می شود
یک روز عاشقتان خواهم شد
با چکمه های خونی و ساتور
با خنجری در پشت
و گریه ی سالهای گزمه گان، در مشت
...
 
 
...
 

و یک عکس بعد از مدتی
 
یکی از قهوه خانه های پایین شهر تهران
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:6 توسط مهدی جلیلی |

آخـــریـن بــی حــســاب

 

...

حـاشیـه سوم : یـاد

 

یاد نزدیکترین فاصله ای با مرگ دارد و برای ِ آدم ها از تمام ِ حاشیه ها مهمتر است چون آن ها جاودانگی ممتد را بیشتراز هر چیزی  خواهند پسندید(حتی مثلا از این که بفهمند سنگِ غسالخانه امکان ِ گرمی دارد یا نه)وقتی در سرتاسر زندگی برسر چهار راه ها وخیابان ها نام ِ مردگان را ببینند بی آن که بدانندشان، یاد از عمق بر می آید و در عمق هم فرو نشستن می خواهد . تلقی مرگ بی یادِ بعد از آن تقریبا ناممکن میکند برای آدم هایی که فقط با یاد بالا آمده اند ، به هر تقدیر فقط مرده ها می فهمند که یاد مثل ِ سنگ ِ غسالخانه بوی ِ متعفن ِ کافور میدهد بویی که قبلا لزج بوده وسُر می خورده ولی حالا با یاد می ماند گندش می گیرد ، یادها حتما طعم ِ گند میدهند و به همین سبب است که انسان ها پی ِ مرگِ دیگران بلا منقطع  آن ها را بالا می آورند.

 

دیگر برای ِ بی حسابی های ِ مرگ ادامه ای متصور نیست الاتوضیح ِ شش فرصت از بالای ِ مرگ                    

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 1:8 توسط مهدی جلیلی |

بالای ِ مرگ                                                  6

 

ششم بی حساب

 

   غسالخانه هاغریب ترین فصل ِ مرگ را رقم می زنند،درعین ِاینکه آشنا ترین تصویر ِهمراهِ با مرگ غسالخانه است

 

حاشیه اول :غسالخانه

به ترتیب نمی آیند این حواشی مرگ شاید از آن سبب که بوی ِ لزج ِ کافور اجازه نمیدهد آدم ها به فکر بروند ، بوی ِکافور فقط خاطره می سازد و درست فرو میرود توی ِ پیشانی مرگ ، وقتی اسم ِ مرگ می آید نا خود آگاه مثل ِ احمق های ِبی دست و پا به یاد سنگ غسالخانه افتادن نا گزیر خواهد بود و آن آدمی که دراز به دراز بی هیچ دفاعی در نهایتِ عریانی روی ِ سنگ سردِ غسالخانه آرمیده است

و شما شاید از غسالخانه بیشتر می ترسید تا از خودِ مرگ(از خودتان خجالت نکشید شما تنها نیستید)و این طبیعتِ انسان است که از تجربه های ِ زیست کردهِ خود هراس و امید داشته باشد تا تجربه هایی که هرگز درک نکرده است و مشکل ِ بزرگتر این که شما سنگِ سرد را همیشه می بینید بی آن که به مرگ نگاه کنید،غسالخانه شریکِ مرگ است

 

حاشیه دوم : مشایعت

خیال ِ کودکی که در پی تابوتِ مادری ناله می کند یا نبودِ پدر را ضجه می زند هرگز از ذهن ِ بسته ی ِ شما بیرون نخواهد رفت شما در رویاهایِ ِخود ، تابوتِ زیبایی از خود می بینید که در پیشاپیش ِ جمعیتِ انبوهِ مشایعت کنندگان و میان ِ ناله ها و گریه های ِ از سر ِ حسرتِ نبودِ شما به واسطه مردمان به دوش کشیده می شود ، تقریبا هیچ انسانی نیست که آرزوی ِ مرگی عظیم نداشته باشد و این بلاهتِ محض است اگر ناشناخته چیزی را بزرگتر از حد معمول بخواهیم، خیلی از آنهایی که رویای ِ مرگِ با شکوه دارند فراموش  می کنند که آدم وقتی بمیرد دیگر زنده نیست و افتخارات ،چیزهایی با طعم ِ کافور یا در نهایت آب بیشتر نیستد که حتما در زمان مرگ برای ِ آدم بود یا نبودشان بالسویه خواهد بود

 

                                                      ادامه خواهد داشت...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:38 توسط مهدی جلیلی |

بـالای مـــرگ                                          5

 

        پنجم بی حساب

 

ما گیر کردن در حواشی مرگ را- بر حسب یک حس نابخردانه- بسیار بیشتر می پسندیم تا این که رفتن توی چشم های مرده ای که بر روی سنگِ سرد غسالخانه دراز کشیده است،غسالخانه ای با فضای مرگ گرفته ی ِ زنگار آورکه بوی لِزج کافور در تمام اجزای ان رخنه کرده و حتما بصورت یک لایه ی چربی مزاحم بر فکر و روح آن ها اثر گذاشته است ، و همین سنگ سرد غسالخانه بیشتر از هر انسانی مرگ را تجربه کرده است ، شاید هزار مرده را تا بحال در آغوش کشیده باشد،به هر حال من دلیلی برای سنگ بودنش ندارم.

مرگ   مثل  بوی لزج ِ همان کافوری که تمام غسال خانه را پرمی کند،خیلی آرام از چشم های ما سُر خورده و روی گلوگاهِ شاید یک اشک نهایتا به یک احساس مبتذل غم بار تبدیل میشود و ما هم چنان در حواشی مرگ غور می کنیم در این که خاک چه طعمی دارد ،یا آدم ها در باره ی این جسم ِ مرده ی خاص چه فکرهایی خواهند کرد ، آیا افسوس تا مدتی خواهد ماند یا...اما حواشی مرگ جذاب ترین صحنه ی داستان پردازی ِ آدم های کفتار شکلی است که بی این که هیچ منفعتی از تملق یک مرده ببرند ...  بی آن که بفهمند شاید هیچ مرده ای از پرداختن خاطرات حماقت های زندگی خود که حالا مردم در امتداد عقاید جاری آن را عین عمل دانایی و زکاوت تصویر می کنند خوشحال نخواهد شد

 

                                       ادامه خواهد داشت...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 13:17 توسط مهدی جلیلی |

بالای مرگ                                             4       چهارم بی حساب

 

 ...و همیشه حواشی مرگ برای شما ماندگار تر بوده است ،شما تصویرتان را از مرگ به گریه کردن آدم ها و مشایعت مردم در پی تابوت ها تقلیل داده اید چنان که وقتی به مرگ فکر می کنید ناگزیر اولین تصویری که دارید آدم های ناراحت و مغمونی هستند که به دنبال تابوت شمابا دنیایی از ناراحتی  وتعریف حرکت میکنند شما بی آن که مرگ را ببینید آرزو می کنید که آدم های پشت تابوت با چنان حسرتی از خوبی های شما حرف بزنند که هر شنونده ا ی شما را به خاطر زندگیتان تحسین کند ، اما هرگز به این نه اندیشیده اید که مرگ تصویر بزرگ تری است ، که خیلی چیز های دیگر را در بر می گیرد و یکی هم این که برای ادم مرده تف ِ سرد یا گرم روی صورت اش توفیری ندارد و بالسویه است این که رویش  بشاشند یا با آب داغ  تعمیدش  بدهند  (وهمینطور است گلاب قمصــــــر کاشان هم)

بالای سر کلاغ ها هر چقدر هم که بلند باشد به اندازه ی زیر بالشان قابل رویت و حاصل خیز نیست ،البته شاید فقط من و کلاغ های ِ هرزه اینطور  فکر میکنیم که آدم وقتی بمیرد دیگر حتما مرده است

                                         

                                           ادامه خواهد داشت...

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 11:43 توسط مهدی جلیلی |

بالای مرگ           

           (سومین بی حساب)

                                                   برای خدان ِ عزیز که این روزها داغدار ِ پدر است

 

زندگی ِ  من با مرگ  گره خورده است  بی آن که دانسته یا ندانسته، جزء هیچ کدام

از آن  سه دسته ای که با مرگ نان می خورند، نبوده ام زندگی من در آغازین نقطه ی ِ یک فیلم ِ مضحک ِ بی برنامه با مرگ یک پدر آغشته بوده است.

 مرگی که سایه وار  تمام طول ِ خیابان ِ زنده گی ام را به دو بخش روشن و تاریک تقسیم می کند و تو در انتهای ِ آن بخش  ایستاده ای که تاریکی و روشنی اش معلوم نیست  و من ات مثل ِ هر روز می گذرم با کلاهی که ندارم و عصایی که اصلا  بدم می اید و فقط سیگاری که فوت می کنم توی ِ صورت ِ هر کسی که دلم بخواهد ؛ شما خوب تشخیص می دهید    شاید این اولین جزء ِ  لاینفک ِ     چهره ی ِ   یک ادم باشد ، آدمی که هر روز با مرگ می زاید و آ غشته به بوی ِ  کافور آغوشش را مثل ِ یک سنگ ِ بی گناه ِ غسالخانه به روی ِ تمام ِ ... می بندد

برای من انسان ها در برابرمرگ  دو دسته میشوند و هر کدام برای خود دلیل هایی  می آ ورند که گهگاه هیچ کس حتی خود آ نها توانایی پذیرفتن استدلال هایی که بر پایه ناشناختگی امری ( مرگ) بنیان گرفته است را نمی یابند انسان ها بر محور مرگ دو دسته میشوند .

دسته اول کسانی که از مرگ میترسند و همیشه از رسیدن آن دچار نوعی حس التماس می شوند و دسته دوم هم کسانی هستند که از مرگ میترسند ،از حواشی  ِ مرگ

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:24 توسط مهدی جلیلی |

بالای مرگ  

                     (دومین بی حساب)

و بعضی ها از مرگ نان می خورند و حیرت من از ان است که چه اسان همه چیز را بالا نمی اورند

انهایی که همیشه سه دسته بوده اند و دسته ی اول انها که ناتوان تر از همه به نظر نمی آیند، ولی   هستند جلادان اند      .جلادانی که در قرون وسطی زندگی می کنند و مجبورند برای نان خوردن هر روز ، مجری مرگ باشند    و دسته ی دومی که همیشه موجه تر جلوه میکنند ،  پزشک های قرن بیستمی هستند که بالباس های  سپید ، در هیبت پیامبرانی بی ریش  و عصا بالای سرتان ظاهر می شوند ،با لباس هایی که بیهودگی  رنگ سپیدشان تمام فضای چشم بیماری را که برای رویت مرگ التماس نمی کند ، پر میکند و ان ها بعد از این که  مرگ  را امضا می کنند در قامتی متفکرانه ژستی می گیرند طوری که لحن یک انسان نادم  را به ذهن عزراییل متبادر  کند ، اما دسته سوم که صادق ترین دروغ گویان جهان هستند و هر روز مرگ را جلوی چشم شما بی آن که چیزی بخورند یا بیاشامند ؛ بالا می اورند                                                                        دسته سوم نویسندگانی هستند که با لب های سیاه سیگار گرفته و دست های پینه ی ِ خودکار  بسته هر  روز مرگ را کلید میزنند و شما فکر می کنید  که آن را دیده اید ، بدون این که حتی یک بار ان را از نزدیک در افتخاری سرد نصیبِ خودتان  کرده باشید ؛     من اما مرگ را بسیار بالا امده ام...

 

                                                               ادامه خواهد داشت

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 23:47 توسط مهدی جلیلی |

من از مرگ بالا آمده ام  (بالای مرگ)

                                                                    (  اولین)

        مرگ هر روز کلید می خورد مثل یک سکانس ساده ی زیبا از یک فیلم تکراری با شکوه ،هر روز هزار بار کلید می خورد و شما در نهایت خوشبختی وساده نگری ممکن است حتی یک برداشت از این نما ی کاملآ باز را با چشمهای خودتان تجربه نکرده باشید (راستی آیا تا بحال کسی در آغوش شما جان داده است یا به عبارتی راحت تر،تا بحا ل زنده ای را بغل کرده اید که مرده سر از اغوش شما در بیاورد) مرگ کلید می خورد و شما ممکن است فقط آن را بشنوید  با چشم ها یتان و نا باورانه خیلی خیلی  عادی از کنار ان بگذرید ...

 

                                                                                    ادامه خواهد داشت

                                                                                                 
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 2:28 توسط مهدی جلیلی |

باید برای زندگی بهانه داشت ادم هایی که مبارزه نمیکنندحتمآروزی بی هیچ بهانه ای تن به شکست خواهند داد و این برای من بهانه ای شد تا بعد ازمدتی دوری از نوشتار و ترجمان روزهای کاملآ عادی حالا بر میگردم و می خواهم بنویسم برای شما ان هم اخرین داستان ام راداستانی با نام بالای مرگ که در ان یک نفر سعی خواهد کرد با دلایلئ کاملآ منطقی ثابت کند که من از مرگ بالا امده ام

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 1:54 توسط مهدی جلیلی |

     

شعر

غرابت تنهايي(سلام اي غرابت تنهايي

                                      اتاق را به تو تسليم مي كنم)

"مجموعه اي از اشعار برگزيده اعضاي انجمن ادبي دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات با آثارِِِي از

 حدود 10شاعر جوان اين دانشكده"

 

تغزل (حسن مطلع)

 

آنگاه  

گهواره‌هاي كهنه را

در گور‌هاي تازه

تكان دادي                       

 و همزمان

پروانه را

از پيله‌اش

 پراندي                     

تا ترمه‌هاي باران خورده را

برشاخة گوزن

 بياويزد                     

مشقم كن

وقتي كه عشق را

زيبا بنويسي                               

فرقي نمي‌كند كه قلم

از ساقه‌هاي نيلوفر باشد

يا از پر كبوتر

 

«حسين منزوي»

‍‍‍‌‌‌‌‍‍‍‌‌‌‌‌‌‌‌‍‍‍‌‌‌‌‌[دفتر شعر غرابت تنهائي ، انجمن ادبي دانشكده ارتباطات]

در حال چاپ

***********************************************************

 

كمي با من مدارا كن سپيده

شكوه از عشق بر پا كن سپيده

زمين خاكستري ، ابري ، جهان تلخ

شكر خندي مهيا كن سپيده

***

عزيزم سخت دلگيرم سپيده

شبيه ماه در قيدم سپيده

سپيدم ، سبز ، آبي ، حيف اما

شبيه ملك كشميرم سپيده

***

هراتم ، غزنيم ، بلخم سپيده

بدخشانم ، ثمر قندم سپيده

ميان اين همه ترك و قزلباش

نمي‌دانم چرا تلخم سپيده

***

 

شبيه برف مي‌ريزم سپيده

سر هر بام و جاليزم سپيده

ميان كوچه‌هاي شهر مردم

ز تلخي سخت لبريزم سپيده

«حفيظ ا... شريعتي»

از پاكستان

دانشجوي كارشناسي ارشد ارتباطات

*********************************

دختران ما   دختران ما   دختران پاك ايران ما

وقتي دم به دقيقه عروس سياه بخت

هزار حجله‌ي آن سوي آب مي‌شوند                  

ديگر چه فرقي مي‌كند   خليج فارس يا عرب

 

«جهانبخش همتي»

دانشجوي كارشناسي علوم اجتماعي

 

*******************************

 

خدا دوباره گم شده

در انحناي اين كره

نخم رها شد از تو و

از اتصال قرقره

 

چه بي شعور مانده ايم

هميشه در جدال نفت

گرسنه اي سه شنبه شب

غريق درد بود و رفت

 

نفس نمي توان كشيد

در اين تعفن لجن

و حلول عمر جاودان

چه مسخره است واقعاً

 

به انحطاط رفته است

تمام هر چه بود ما

چه شوره زار نكبتي

تمام تار و پود ما

 

چه سال ها كه مرده ايم

و باورش محال نيست

فقط براي اين همه

فضاي گور و چال نيست

 

و گر نه ما مترسكي

هميشه طعمه كلاغ

خمار لحظه هاي پوچ

ميان برگ ريز باغ

 

دلم چه تنگ مي‌شود

براي آن خداي دور

چه گوش‌ها و چشم‌ها

كه كر شدند و كور كور

 

پياده رو تمام شد

و حرف‌ها چه ناتمام

خدا دوباره گم شده

ميان موج ازدحام

 

«عاطفه آريان»

*******************************

 

لبت را ورق زدم

اين صفحه سرخ سرخ است

رجوع مي‌كنم به پاورقي

كفش‌هايت را بكن

تا سپيده وقت داري

كه زنداني گريخته و

خون پاهايش سيم خاردار را سرخ كرده

سيم خاردار را ورق زدم

اين صفحه پاورقي صفحه قبل است

 

محمد جواد صابري»  

*******************************

 

بلورهاي بخت

 

دوباره ذوب مي‌شود غرور برفي‌اش چه سخت

و مي ‌چكد ز چشم د رد بلو ر‌هاي سرد بخت

 

در انجماد دست‌ها شكست بغض يك عطش

براي تكه‌اي نفس ز آبرو كشيد رخت

 

دوباره ني نواي او ـ نواي بي‌نوايي‌اش ـ

حريص طعنه‌ها شد و نواخت بر خيال تخت :

 

«چه بود جرم من چرا چنين نگاه مي‌كني

به من نگاهكن به من به جامه‌هاي لخت لخت»

 

ميان پنبه زار درد جرقه هاي ذهنتان

فقط بهانه اي شد ه براي مرگ يك درخت

 

تو برج مي شو ي و من كلنگي و شكسته تر

به انحطاط مي روم براي رويش تو سخت

 

دوباره ابر مي شود بخار گرم يك نفس

و مي چكد ز چشم درد بلورهاي سرد بخت

 

هاجر شادماني »          

دانشجو ي كارشناسي(دانشكده علوم اجتماعي علامه)

**********************************

 

پنجره بسته بود ولي نسيم مي آمد

پرده كشيده بود ولي نور مي آمد

درها بسته بود ولي بوي تو مي آمد

دريچه ها بسته بود ولي باز هم آهنگ صداي تو پر سر مي زد

 

سارا فرجي    »                                                                                           

دانشجوي كارشناسي ارتباطات

*********************************

 

من به دار مي انديشم

تو

به درخت

-نشاط ممتد رويش ها-

مي ايستم

بلند شو    بلند

ان قدر كه سقف ها به حسرت ات

بنشينند

£

ياد حادثه نرود

تمام لذت ديوار تكيه ي سقف است

 

  مهدي جليلي »         «

***************************

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:14 توسط مهدی جلیلی |