تبليغاتX
ثلث اول

The force of truth

The whole of India was throbbing with one heartbeat. Every Indian wanted independence, but they needed one person who would help them get it. That person turned out to be a frail lawyer who was educated in England and was employed in Sout Africa. His name was Mohandas Karamchand Gandhi.

Gandhi was a simple lawyer who had learned that the truth was a powerful force. He had pursued a career in law so that he could insure that the truth always triumphed. When he went to Sout Africa, things took a sudden change. In Sout Africa, Gandhi witnessed the shocking discrimination that the white Sout Africans practiced against the Africans and Indians. The Africans and Indians were not allowed to walk on the same pavement as the whites. And they were treated like animals by the whites.

In 1915 AD Gandhi returned to India. On a tour of India, Gandhi found that the poor people were suffering the most. He was sad to find that untouchability and the caste system were still being practiced. He decided that all these social evils were just a bad, If not worse than the British colonialism.Gandhi called on the Indian people to conduct silent protests, strikes and break the new laws. The British were overwhelmed when strikes and protests broke all over India.

On April 13th,1919 AD a British General in Punjab found an excuse to teach the Indian a lesson. The British officer, General Dyer, had received news that the people were going to hold a public meeting. He promptly declared that all public meeting were illegal. When the people disobeyed his orders and went to a place called Jallianwalla Bagh, he decided to teach them a lesson that they would never forget. He sent 150 fully armed British and Indian soldiers to block the only route out of Jallianwalla Bagh. Without warning he ordered his men to being firing at the gathering. With nowhere left to run, the unarmed men, women and children were shot down in large numbers. At the end of the massacre 1,200 people lay wounded and 379 lay dead in Jallianwalla Bagh.

Gandhi was shocked by the insensible cruelty of the British. This massacre only strengthened his resolve to implement Satyagraha. He requested all Indians to oppose the British, stand up for their rights and refuse to strike back when the British struck them. but not everyone shared Gandhi`s   non-violence views. In many place young people destroyed British establishments and attacked the soldiers. In a place called chauri, a violent mob set fire to a police station with 22 policemen inside. The policemen were burnt alive.Gandhi was so angry that he wanted to call off the non-cooperation movement.

Gandhi told people:

"Although Independence was very important, the way to get it was also very important. Freedom won through bloodshed was not freedom at all."

 

 

 

From: History of India, written by:B.J. Thomas

پ ن ۱: فقط به جمله آخر این روایت کوتاه از تاریخ هند اگر نگاه می کنید متوجه بزرگی و بینش انسانی گاندی می شوید،این خط جواب سوال همیشگی من بود که چرا ایران گاندی ندارد...

پ ن۲:امروز جمعه دوم اکتبر سالروز تولد گاندی است،مردم هند او را پدر ملت father of nation می نامند.این روز در هند تعطیل رسمی است.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:3 توسط مهدی جلیلی |

 

... از راه برایت می گویم. در راه هر روزه من چیزهایی هست که هر روز می بینمشان و حالا جایشان را حفظ کرده ام و هر روز وقتی به انجا می رسم نگاهم پی شان می گردد.اولی یک دستشویی سر پایی کنار خیابان است که در مسیر دانشگاه بعد از پل دانشگاه  قرار دارد و با یک دیوار L شکل از پیاده رو متمایز می شود و مردها می روند در آستانه اش می استند و خودشان را راحت می کنند و البته بقیه را ناراحت چون چنان بوی تند شاشی از این یک تکه خیابان بلند است که من هر وقت از جلوش می گذرم بی اختیار یاد تعریف کردن این داستان برای سروش و مسعود در آینده می افتم و خنده ام می گیرد،در توصیف بوی بد این حوالی همین کفایت که حتی سگ ها هم وقتی اینجا میرسند دماغشان را می گیرند اما خب از منظره مردی که پشت به جمعیت عابرین لای دو تا دیوار وایساده و پاهایش را با فاصله از هم باز کرده و دارد می شاشد نمی شود گذشت خاصه اگر پیر مردی باشد که حواسش به افتادن لنگ دور کمرش هم نباشد و با آن اندام برهنه خوش تراش،نمایشگاهی از خوش تراش ترین اسافل اعضای  تاریخ برگزار کرده باشد.

دومی یک خانواده هستند با یک مرد و یک زن و سه تا بچه بین یک تا چهار سال که بچه ها جماعتا لخت و عور می چرخند و خوشگل و سیاه و کثیف هستند،گفتم خوشگل و سیاه و کثیف چون بین این سه باید تمایز قائل بود که خوشگلی ذاتی است و در چهره ادم هاست و این سه تا بچه واقعا زیبا هستند و سیاهی هم رنگ پوست است و وراثت را نمی شود کاری کرد اما خب چرک هم هستند...بالاخره فقیرند و گناه که نکرده اند نباید که معیار زیبایی، تمیزی انسان ها باشد؛کار این خانواده اما نشستن کنار پیاده رو و ساختن اسباب بازی های دستی است که به خاطر یکیشان من عجیب به انها علاقه مند شده ام و احساس احترام من را برانگیخته اند و آن شی مقدس چیزی نیست جز تیر کمان دوشاخه که این خانواده از چوب می سازند و امروز وقت برگشتن از خانه وقتی با دقت در طرز ساخت ان نگاه کردم دیدم چقدر شبیه دوران بچگی های ماست و نا خودآگاه به بدن کبود بچه های همسایه فکر کردم و به گربه ها و کلاغ ها...

سومی هم یک پیر مرد عصبانی هندی است که در هیبت مرتاض های کهنه کار به کار کفاشی و تعمیر کفش مشغول است و عمامه نارنجی رنگ و ریش سفید بلندش هیبتی پیامبر گونه به او داده خاصه که عصایی کج و کوج هم کنار دستش به دیوار تکیه داده است و چشم هایش درشت و سرخ هستند...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:43 توسط مهدی جلیلی |

این روزها نمی شود گفت حال کسی خوب هم هست،همه دوستانم غمگینند برای کشورشان غمگینند برای آنهایی که خونشان به ناحق در خیابان"آزادی"ریخته شد غمگینند و برای مادرانی که داغدار شده اند غمگینند ،چه فایده دارد گفتن و نوشتن وقتی که هوا غمگین است،شهر غمگین است و نگاه آدمها همه غمگین است.

این روزها برای من روزهای دیگری هم هست روزهایی که از سر اضطرار باید بساط زندگی مشترک اینده ام را مهیا کنم.دانشگاه نیمه تعطیل است،امتحانات لغو شده اند و نتیجه نامشخص  لغو امتحانات بر روی آینده تحصیلی ام سایه انداخته است؛معلوم نیست بتوانم پذیرش مشروط این دانشگاه هندی را به پذیرش قطعی تبدیل کنم و با وضعی که به وجود آمده حتمن نمی توانم تا آخر تیر نمرات ترم آخرم را به دانشگاه "جامعه ملی هند"برسانم...اما با تمام اینها باز هم غمگین خودم نیستم اصلا مگر چه فرقی می کند در کشوری که سرنوشت نخبه گانش این طور رقم می خورد تو نخبه و تحصیلکرده باشی یا نه؟

چه فرقی می کنند در این مملکت چه مدرکی داشته باشی وقتی یک عده به راحتی در عرض سیزده ما از کاردانی به دکترا ترقی می کنند و دست اخر هم وزیر می شوند.

خیابان های کشورت قرق شده باشد و از شهر بوی چکمه بیاید،توفیر ندارد این که چه کسی باشی وقتی در تمام شهر چوب زور بالای سرت ایستاده است...

 

همین...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:10 توسط مهدی جلیلی |

 
 
ورودي اسكله جابهار
كامپيوتر يك چيزي دارد به اسم main board كه مال ما آنش سوخته،رفقا مي گويند سوخته اما من مي دانم كار يكي از همين ويروس هاي لاكردار اجنبي است،حالا به هر ترتيب ما لنگ آنيم و وقت طبيب بردنش هم نداريم سوختگي هاي ما و شي مذكور برطرف شد بر مي گرديم تا آن موقع رفقا في امان الله باشند
توضيح اينكه اين عكس را در سفر نوروزي به چابهار و در ورودي اسكله ماهيگيري چابهار گرفتم غافل از اينكه دو هفته بعد حال و روز خودم به وضع اين اسكله خواهد افتاد اما احيانا اين خرابي دامنگير ما زودتر از اسكله چابهار برطرف خواهد شد،دوستان دعا كنند خوب شويم خاصه آنها كه دور از تهرانند و دلمان هوايشان كرده...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:5 توسط مهدی جلیلی |

انسان دارد به كجا مي رود؟
شهر نشيني،تجمع هاي ميليوني در زمين هاي كوچك،تكنولوژي هاي گوناگون،ماشين هاي سريع،خيابان هاي تنگ،ساختمان هاي بلند،هواپيماهاي مافوق صوت،اسلحه هاي سريع و...
به خدا انسان هاي غار نشين هم اين قدر متوحش نبودند
به راستي ما پيشرفت كرده ايم؟
اين سوال شديدا ذهنم را مشغول كرده...آيا بشر پيشرفت كرده است؟
 
 
غزه امروز يازده روز است كه زير اتش است و اسراييل نماد تمام آدمهاي دنياي مدرن است كه بيشتر مي خواهند داشته باشند...به ياد غار نشيناني كه براي تكه اي گوشت گراز گوشت يكديگر را لت مي زدند
 
 
به قول شاعر افغان الياس علوي:"ما مي ميريم تا عكاس تايم جايزه بگيرد"...كودكان غزه سوژه هاي خوبي براي چند روز خبرپردازي رسانه هاي جهان هستند اما انسان مدرن همچنان آنقدر تشنه بالا تر رفتن است كه هيچ توجيهي براي نكشتن قبول نمي كند
 
تاگور مي گويد:"تولد هر كودك نشان مي دهد كه خدا از انسان نا اميد نشده است"...نمي دانم اگر تاگور امروز زنده بود مرگ كودكان بي گناه غزه را چطور روايت مي كرد و چه مي گفت اما من فكر مي كنم اگر بشر با همين سرعت پيش برود دور نيست آن روزي كه حتي خدا هم از انسان نا اميد شود.
 
 
...و ديگر هيچ
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:8 توسط مهدی جلیلی |

نگاهی کوتاه به سینمای "استنلی کوبریک "

 

          تفویـض ِ اختیـار به انسـان

 

کوبریک ، فیلمساز ِ انسان است و صحنه های آثار خود را میان حیات انسان هارقم میزند ،در آثار کوبریک انسان است که به محور تمام زمین می ایستد و همه چیز به خاطر انسان است که رقم می خورد به خاطر علایق ،ظرفیت ها و ضعف ها و کوتاهی ها .

سینمای کوبریک سینمای خاصی است که در سال های اخیر در دنیا نیز طرفداران زیادی پیداکرده است وکوبریک به عنوان هنرمندو تصویرگری بر آمده از فلسفه ی انسان مدار ِ آمریکا به خوبی توانسته است در آثار خود انسان و جهانش را به چالش بکشد،در بیشتر آثار کوبریک سکس عاملی برای پردازش ِ مفاهیم ِ مد نظر کوبریک بوده است و بیشتر اوقات در  فیلم ها بن مایه اصلی سطح ِ روبنایی اثر سکس و حواشی آن است .

کوبریک در "لولیتا" تصویر گر انسانی سر در گم است که در  داستانش و در استیصال ِ بر آمده از زندگی خویش خانه ِ آن زن را فقط به خاطر دختر زیبای صاحبخانه که برهنه در باغ حیات خانه آفتاب می گیرد، انتخاب کرده است و این گونه در دام سلسله اتفاقاتی اسیر می آید که سر نوشتی دیگر گونه برای او رقم میزند سرنوشتی که حاصل ِ زندگی انسان معاصر در جهان ِ معاصر است و یا در "پرتقال کوکی" انسانی تصویر می شود که هر چند با اختیار ِ خود ویرانی برای دیگران به بار می آورد و اختیارمند بودن اوسبب آسیب به جامعه می شوداما در آخر فیلم ثابت میشود که سلبِ اختیار از آن انسان و وادار کردن او به عمل بر خلاف اختیار ِ خود - درست مثل ِ یک عروسکِ کوکی – به هیچ وجه حالت بهتری نمی آفریند بلکه باعثِ مشکلاتِ بیشتری هم می شود ،پس باید و بهتر است که اختیار را به انسان ، تفویض کرد و جامعه را برای ادامه یافتنی معقول تر بر دوش فرد گذاشت...

 

                                              ادامه خواهد داشت...

بخش ِ بعدی این نوشته در مورد ِ فیلم های ِ "اسپارتاکوس" و"چشمان ِ باز بسته(Eyes wide shut)"خواهد بود

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 21:10 توسط مهدی جلیلی |